سال هاست برآنم که پرده از راز دل بردارم و نجوای عاشقانه ی دلم را به گوش همگان برسانم... ندایی که هردم از انتهای وجودم سر می کشد و جرأت رهایی ندارد... و بالاجبار در کنج دل اتراق می کند، تا شاید اندک زمانی نه چندان دور، شعله ی آتشین قلبم داغتر شود و به او اجازه ی خروج دهد... هان، ای عاشق دل سوخته که در کویر تنهایی ات، لب به سینه گذاشته ای و جرعه جرعه از باده ی صبر می نوشی، تا کلام از کلام باز نشود و نسیم گرم عاشقی راز دلت را به همگان نرساند... پس باز هم صبر تا روز بارانی... و سبز و بارانی شدن قلب عاشقت...