تبليغاتX
زيتون

در مسيري تاريك، به رويايي سرسپرده ام كه صداي خوش عشقش مرا از دام وحشت رها مي كرد...

چه ساده گل قرمز احساسم را به تو دادم و طلسم اسم قشنگت شدم...

چه عاشقانه خورجين دلواپسي هايم را در قعر با تو بودن، خاك كردم و براي پيدا كردن قلب تو، گوشه گوشه ي لحظه هاي با هم بودن را گشتم...

چشمان من اينك، شبي به خون نشسته است و گونه هايم شهري گلگون كه حتي تراوش اشك، از حرارت و سرخيش نمي كاهد...

آمدم تا با غصه هايت آشنايي كنم...

آمدم تا خواب شيرين و سايه مانند با تو بودن را، نوش دارويي حقيقي و آسماني براي تسكين دردها كنم...

ولي تو را نداشتن حقيقي تر از داشتنت بود!

فصل سرخ عشقم پرپر شد تا دلي تنگ، اولين نامه اش، آخرين شود...

چه انتهاي غريبي، چه يأس مهيبي!

نازنينم، سرم را زير آوار دل شكسته ام، فرو مي برم، تا صداي گريه ام، تا كوچ غريبانه ي قلبم را نبيني...

مي خواستم عاشقانه، خستگي را از تن پاكت بگيرم و گل پرپر شده ي قلبت را به هم پيوند زنم، بي خبر از اينكه :

گل ياس نازنينم، قبل از اينكه من بخواهم، مرا نذر خوشبختيش كرده!

در اين لحظه، غم خورجين قلب عاشقم را كه با زخم كاري تكه تكه شده، بر مي دارم و زير سايه ي ابري سنگين كه بر آسمان چشمم مي بارد،غريبانه مي روم ...

صميمي تر از لحظه ي عجيبي كه آمده ام، مي روم و تو را با بوي غريب نبودنم، تنها مي گذارم...

نازنينم ببخش مرا كه مجبورم اينگونه تو را ترك كنم...

مي دانم كه ديشب از من بسيار رنجيدي و قلب مهربانت را شكستم، اما...

مرا ببخش به خاطر تمام بدي هايم، اما تو نيز با من بد كردي...

بعد از اين، تو را در خاطرات شيرينم جستجو مي كنم، چون فراموش كردن تو برايم مرگ است...

بعد از اين، تو را به خدايي مي سپارم كه مي دانم از من به تو مهربان تر است...

نازنينم، آرزو دارم لحظه هايت طلايي و نگاهت هميشه آفتابي باشد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 19:54  توسط سبزرو  |