تبليغاتX
زيتون

خورشید از میعادگاه نخست، باز آغاز سفر می کند...

سفری که سوغاتش برای زمینی های منتظر، فرصت دیگری است تا محبت را در گره دستهاشان بکارند و دل به استقبال نیکی، آیینه بندان کنند...

لبخند خورشید بی جواب نماند وقتی سرک می کشد به این خانه...

 

امیدوارم سال 1388 سالی نیک.. همراه با بهروزی برایتان باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:18  توسط سبزرو  | 

پیشاپیش فرا رسیدن این عید باستانی رو به همه شما دوستان عزیز تیریک میگم...

امیدوارم در این سال جدید پیش رو بتونیم جای بدی ها و کینه ها رو با خوبی ها عوض کنیم...

و با دلی پاک و قلبی همچو آیینه پای سفره هفت سین بشینیم...

به قول یه دوست قدیمی:

بهار تکرار گلی است و گل تکرار بهار...

اگر بهار را در خود تکرار کنیم

پس بهشت همین جاست...

امیدوارم همیشه دلهاتون بهاری باشه

پیشاپیش سال نو مبارک...

التماس دعا.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:36  توسط سبزرو  | 

سال 1387 هم تموم شد...

با همه خوبی ها و بدی هاش...

با همه پستی ها و بلندی هاش...

و امشب که این نوشته ها رو می نگارم، آخرین شب سال به پایان رسیده ی 1387 است...

این اولین سالیه که دلم اینقدر گرفته...

نمی دونم چرا امشب خواب از چشمام رخت بر بسته!!!

سالی که داره تموم می شه، برای من خیلی سخت گذشت، از خیلی ها دلم گرفته...

خیلی ها که ادعای برادری داشتن...

خیلی ها که تا وقتی با من کار داشتن، رفیق بودن، اما وقتی که ...

موندم تو فلسفه بودن یا نبودن...

موندم زیر آوار زلزله نمی دونم چند ریشتری که باعث شد اعتقاداتم از وسط نصف بشه!

نمی دونم من راه رو اشتباه رفتم،یا اونا در حقم نامردی کردن...

تنها راهی که تونستم در مقابل رفتارهای اونا پیدا کنم سکوته...

یعنی دیگه نمی دونم چه پاسخی باید در مقابل حرفها و رفتارهای تلخشون داشته باشم؟

حرفها و رفتارهایی که تحملشون از خوردن زهر برای آدم سخت تره!

می خوام به خدا واگذارشون کنم، اما دلم نمی یاد...

با این که اونها دلشون اومد هر رفتاری که می خوان با من داشته باشن...

یه زمانی از هر ده کلمه حرفی که می زدن، 5 تاش من بودم، اما حالا...

یه زمانی هر کاری که می خواستن بکنن یا نکنن، پای من وسط بود...

به هر بهانه ای یا زنگ می زدن و یا...

حالا من تغییر کردم یا شما؟؟؟

من همون آدم سابقم، اما شما خیلی تغییر کردین!

اینقدر که نمی دونم اون آدم قبل رو قبول کنم، یا این آدم فعلی رو؟

البته شاید مصلحت روزگار اینه...

از قدیم می گن دوری فراموشی می یاره!

اما نه، ما قبلا هم از هم دور بودیم اما دلامون به هم نزدیک بود!

البته شاید این قضیه فقط در مورد من صدق کنه و شاید هم من دارم اشتباه می کنم...

هیچ وقت با خودشون فکر نکردن که چرا این آدم این قدر تغییر کرده؟؟؟

نگفتن که چرا داره از ما کناره می گیره...

آخه بی انصاف ها شما هر چی دلتون می خواد می گین و فکر نمی کنید مخاطب شما چه کسیه و فردا توقع دارین من همه اون حرفها رو فراموش کنم، آخه این انصافه؟

اگه من حتی یکی از این حرفها رو به خودتون می زدم خوشتون می یومد؟

این اولین باریه که هر کاری می کنم همه چیز رو فراموش کنم، نمی تونم!

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

نگاهم سرد و طوفانی است

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است!

خدایا باز هم مثل همیشه تو کمکم کن با دلی صاف به استقبال سال نو برم...

کمکم کن مثل بهار، من هم از نو جوانه بزنم...

باز هم مثل همیشه و همیشه:

خدایا به امید تو...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:22  توسط سبزرو  | 

مار از پونه، من از مار بدم مي آيد

يعني از عامل آزار بدم مي آيد

هم از اين هرزه علف هاي چمن بيزارم

هم از هم صحبتي خار بدم مي آيد

دوست دارم به ملاقات سپيدار روم

ولي از مرد تبردار بدم مي آيد

اي صبا! بگذر از من به تبردار بگو

كه از اين كار تو بسيار بدم مي آيد

دوست دارم بنويسم بزنم بر در باغ

كه من از اين همه ديوار بدم مي آيد

آه، اي گرمي دستان زمستاني من

دارد از كوچه و بازار بدم مي آيد

عمق تنهايي احساس مرا دريابيد

دارد از آيينه انگار بدم مي آيد

لحظه ها مثل رديف غزلم تكراريست

دارد از اين همه تكرار بدم مي آيد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 16:14  توسط سبزرو  | 

آدم وقتهايي را مي خواهد براي تنهايي، براي اين كه ساده بنويسد، ساده شود و سادگي را به ياد آورد و پاكي را...

برفهاي قديمي را و بوي غذاهاي پيچيده در كوچه هاي تنگ را و خانه هاي شلوغ را كه براي يادآوريشان به هيچ سعي بي هوده اي نيازي نيست...

آدم وقتهايي مي خواهد كه از كلمات سخت فرار كند و سادگي را به ياد آورد:

من را به ياد آور، آن هنگام كه باد در گندم زاران مي وزد...

من را به ياد آور وقتي كه گنجشكان بالاي درختان عاشق مي شوند و ابرها در هم گره مي خورند...

من را به ياد آور، در غروب روزهاي بهاري...

نوشتن ساده است، زاده شدن... سادگي تا مرز تولد... سادگي تا مرز زايش... رسيدن به اولين سئوال:

بودن يا نبودن!!!

رسيدن به اولين مسأله...

نوشتن عشق است و آدم ها عاشق شهرها مي شوند و نه آدم ها...

آدم ها عاشق ثانيه ها مي شوند و نه صورت ها...

نوشتن است كه كلمات را زنده مي كند و مي ميراند و همه چيز كلمه است كه:

در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود...

از تمام بهارها كه پر از پرواز چلچله ها بود، گذشته ايم و آسمان غروبي پر از برف بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:42  توسط سبزرو  | 

افسوس من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه ی همان شب بیهوده است

آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز

تفاله های یک زنده نیستند...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:19  توسط سبزرو  | 

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش

مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری

من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس...

واژه فاصله، یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آن را داری

که به این فاجعه پایان بخشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 22:49  توسط سبزرو  | 

خدایا: به من دلی بده که لیاقت عاشق شدن را داشته باشد...

خدایا: به من سینه ای بده که گنجایش عشق محبوبم را داشته باشد...

خدایا: به من چشمی بده که توانایی دیدن جمال یار را داشته باشد...

خدایا: مرا آن قدر زنده نگه دار که توان عاشق شدن را داشته باشم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 19:44  توسط سبزرو  | 

تو در من آتشی هستی، که خاموشت نخواهم کرد

                                    به گلزاران گلی هستی، فراموشت نخواهم کرد

قسم بر جامه ی پاکی که از مهرت به تن دارم

                                   که تا جان در بدن دارم، فراموشت نخواهم کرد

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:49  توسط سبزرو  | 

از بهشت بیرون آمد. دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه، هبوط بود...

فرشته ها گفتند:

زمین همه ظلم است و فساد!

انسان گفت:

اما من بر خودم ظلم کردم، زمین تاوان ظلم من است، اگر خداوند چنین می خواهد...

خداوند گفت:

برو و آگاه باش، جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند، از زمین می گذرد...

زمین آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، و گر نه...

و فرشته ها همه گریستند...

اما انسان نرفت، انسان نمی توانست برود! انسان بر درگاه بهشت وامانده بود، می ترسید و مردد بود...

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد، چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت!

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد...

خدا گفت:

حالا انتخاب کن، زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شده ایی...

برو و بهترین ها را برگزین، که بهشت پاداش به گزیدن توست...

عقل و دل و هزاران  پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی...

و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد، رنج و صبوری را...

و این آغاز انسان بود...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 19:58  توسط سبزرو  | 

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است

                                 یک تکه از بهشت، در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

                                 آنجا برای عشق شروعی مجدد است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 15:45  توسط سبزرو  | 

در شهر ترانه هایم به دنبال اکسیر می گردم...

اکسیری از عشق، تا بتوانم قلب مرده ام را به زندگی ابدی پیوند بزنم...

به روزگاری دور از سردی و سیاهی...

اکسیری که نور زندگی را بر آسمان آبی بی کران بتاباند و هر شب روزنه های بهشت را بر گنبد کبود نمایان سازد...

و آن گاه دویاره عطر گل یاس از کوچه های صداقت بلند شود و بوی متعفن دروغ را از بین ببرد...

اکسیری که شفابخش پرندگان بال شکسته باشد، تا دوباره نغمه های عشق را در اوج آسمان بسرایند...

روزگاری یک تبسم، یک نگاه

بهتر از گرمای صد آغوش بود

این زمان بر هر که دل بستم، ولیک

آتش آغوش او خاموش بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:46  توسط سبزرو  | 

مبارزه می کنم، سخت مبارزه می کنم...

اما نمی دانم طرفم کیست:

خودم، نفسم، شیطان؟!

بعضی می گویند عشق است، بعضی می گویند توهم است و برخی می گویند فریب شیطان...

هر چه باشد مهم نیست!

مهم این است که اسارت است و من سخت از اسیر بودن متنفرم و شیفته آزادی...

چرا که خدایم آزاد آفرید، پس باید بنده ای آزاد بمانم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:32  توسط سبزرو  | 

دنیا را بد ساختند:

کسی را که دوستش داری، تو را دوست نمی دارد...

کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری...

اما کسی که هم تو دوستش داری و هم او تو را دوست دارد، به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند...

... و این رنج است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:1  توسط سبزرو  | 

تخته پاره های کشتی شکسته ای

در میان لای و گل نشسته بود

شعله های بی امان آفتاب

راه هر نگاه را...

تا کرانه بسته بود

من میان زورقی به روی آب

ناگهان پرنده ای

از میان تخته پاره ها به آسمان پرید

خط جیغ جانخراش خویش را

در فضا کشید:

نا خدا کجاست؟

شاید این پرنده

روح ناامید یک غریق بود

در کشاکش میان مرگ و زندگی

در کمند پیچ و تاب ها

شاید این صدا همیشه جاری است

در تلاطم عظیم آب ها

سال ها و سال هاست

بازتاب ناخدا کجاست؟

در میان تخته پاره های هستی من است

مثل این که روح من

با همان پرنده همنواست

زانکه این غریق نیز

همچنان به جستجوی ناخداست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:31  توسط سبزرو  | 

دل می گیرد و می میرد...

و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد...

ادعای خدا پرستیمان دنیا را پر کرده، ولی یاد نداریم چرا خلق شده ایم!

غرورمان را بیش از ایمان باور داریم...

حتی بیش از عشق!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:2  توسط سبزرو  | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت...

آنها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف، صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسیدند، آرایشگر گفت:

من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد...

مشتری پرسید:

چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر گفت:

کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد، به من بگو اگر خدا وجود داشت، آیا این همه مریض می شدند، بچه های بی سرپرست وجود داشتند؟

اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد!

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد!

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند...

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده...

ظاهرش کثیف و ژولیده بود!

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و گفت:

می دانی چیست؟

به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند...

آرایشگر با تعجب گفت:

چرا چنین حرفی می زنی!

من اینجا هستم، من آرایشگرم! من همین الان موهای تو را کوتاه کردم...

مشتری با اعتراض گفت:

نه آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد!

او گفت: نه آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند...

مشتری تایید کرد و گفت:

دقیقا نکته همین جاست!

خدا هم وجود دارد، فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند، برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 15:41  توسط سبزرو  |