تبليغاتX
زيتون

تو را گم کرده ام امروز

و حالا لحظه های من

گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم که تا دیروز

به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگینند

چراغ روشن شب بود، برایم چشمهای تو

نمی دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام...

بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی که من بی تو

هزاران بار در هر لحظه می میرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:22  توسط سبزرو  | 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود...

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا می نشست...

سرانجام خسته و ناامید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید...

اما هنگامی که در اولین شب آرامش، در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود!

بهترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود...

از شدت خشم و اندوه، در جا خشک اش زد و فریاد زد:

خدایا چطور راضی شدی با من چنین کنی؟

صبح روز بعد، با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد، از خواب پرید...

کشتی آمده بود تا نجاتش دهد!

مرد خسته و حیران بود...

نجات دهندگان می گفتند:

خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی، ببینیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:26  توسط سبزرو  | 

رازدل با کس نگفتم، چون ندارم محرمی

هر که را محرم شمردم، عاقبت رسوا شدم

راز دل با رود گفتم، تا نگوید با کسی

عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 18:27  توسط سبزرو  | 

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد...

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه، بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند!

بسیاری هم غر و لند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.

حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...

با وجود این، هیج کس سنگ را از وسط بر نمی داشت!

نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد...

بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخت سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد...

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخت سنگ قرار داده شده بود.

کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یاداشت پیدا کرد!

پادشاه در آن یاداشت نوشته بود:

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:11  توسط سبزرو  | 

غزلی عاشقانه باید گفت

حرف دل، بی بهانه باید گفت

شرح گیسوی یار زیبا را

دانه دانه، به شانه باید گفت

زیر یک شاخه ی خزان دیده

شرح حال جوانه باید گفت

عاشقی، ابتدای یک فریاد

زین حکایت، فسانه باید گفت

آنچه گفتم، حکایت دل بود

تا به کی از زمانه باید گفت

محرمی غیر شب ندارم من

قصه دل،شبانه باید گفت

لاله زار نگاه عاشق را

پیش نامحرمان نباید گفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:46  توسط سبزرو  | 

و مرگ، سرآغاز تولد و ظهور و بروز تمامی رویاهای شیرین من است و انتهای این دنیای فانی، پر از ابتدای رهایی از رنج... قفس... نفس و نیز نفس و هوس است.

رهایی از قفس بودن، در رسیدن به مرتبه هوس نبودن است...

و مرگ لذت دیرینی است که من در حسرت شیرینی آن، همواره تلخ می نوشم و سخت می کوشم...

ای کاش می شد مرگ را به مهمانی دعوت کرد...

با او نشست و کلامی گفت...

و در نهایت، با او همسفر شد به سوی انتهای نیستی و رسیدن به ابتدای هستی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط سبزرو  | 

روزی شیطانی رو به شیطان دیگر کرد و گفت:

آن مرد مقدس و افتاده ای که در حال قدم زدن است را می بینی؟

پس به آن سمت می روم تا روحش را تسخیر کنم...

شیطان دوم گفت:

او به سخنان تو گوش نخواهد داد، چرا که فقط به چیزهای مقدس توجه و دقت می کند...

اما شیطان اولی که چون همیشه حیله گر و فریبکار بود، همانند جبرئیل مقرب لباس پوشیده و در مقابل آن مرد ظاهر گردید و گفت:

آمده ام تا به شما کمک کنم!

مرد مقدس پاسخ داد، شاید شما مرا با کس دیگری اشتباه گرفته اید!

من در زندگی کاری نکردم که سزاوار دیدن یک فرشته باشم!!!

... و بدون آنکه متوجه باشد که از چه دامی گریخته است به راهش ادامه داد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:24  توسط سبزرو  | 

بغضی که سال هاست مرا پیر کرده است

در چشم هایم مانده و تاخیر کرده است

شاید مسافری است که من سال های سال

در انتظار مانده و او دیر کرده است

شاید خود تویی که گلوی دلم هنوز

در آن نگاه آنی تو گیر کرده است

زیبایی تو را و پریشانی مرا

آیینه، سال هاست که تکثیر کرده است

آه ای غزل من، به هوای شکار تو

جنگل کمین نشسته و تزویر کرده است

تقصیر من که نیست که چشمم اشک را

روزی هزار بار سرازیر کرده است

من خواب دیدم که دلت را به پای خود

جادوگری گرفته و زنجیر کرده است

روزی صدای سرد تو حال مرا گرفت

خواب مرا صدای تو تعبیر کرده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 15:47  توسط سبزرو  | 

چشمهایم را بسته ام...

آه که چه زیباست آنچه پیش روی من است...

دشت زیر پاهای من با سخاوت، سنگینی قدم هایم را متحمل می شود، اما همچنان می خندد!

بر بالای دشت سبز، آرام ایستاده ام و به گل های وحشی ته دره می نگرم.

چه زیبایند و چه رها و آزاد...

نسیم با دست های نامرئی و لطیفش، آرام آرام ، موهایم را نوازش می کند و به رقص باد می سپارد...

به دوردست ها خیره شده ام. نفس هایم را سنگینی اندوه وجودم بریده است!

من به انتظار معجزه ای ایستاده ام...

رها می کنم اشک هایم را، تا به آرامی و آسایش، بلغزند و رها شوند...

بغض گلویم را، به فریاد خاموش قلبم می سپارم!

چه غمگین است دشت... چه غمگین است؟

پاهایم خیس از شبنم سبزه هایی است که سخاوتمندانه مرا متحمل شده اند...

به کدام گناه این چنین ملول گشته ام؟

نمی دانم! افسوس که نمی دانم!!!

قلبم به اندازه همه اقیانوس های دنیا گرفته است...

با که سخن بگویم که همگان در نظرم دیوی هستند که مرا به نابودی می کشانند!

دنیای ما دنیایی است پلید، که زیبایی های فریبنده اش، تو را مجذوب خود می کند، اما در پس همه این زیباییها، غمی بزرگ نهفته است...

دیگر نه احساسی هست، نه محبتی و نه اعتمادی!

اگر خداوند بار دیگر از من می خواست که آنچه را می خواهم متولد شوم، دوست داشتم یک گل وحشی سپید باشم، که در دشتی بزرگ متولد می شود و در زندگی کوتاهش، با عشق به خاک و آفتاب و باران، سربلند و با طراوت میزید...

می دانم که اگر این چنین زندگی کنم، از زندگی حال خوشحال تر و شادتر خواهم بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:22  توسط سبزرو  | 

قطره دلش دریا می خواست...

خیلی وقت بود که به خدا گفته بود...

هر بار خدا  می گفت:

از قطره تا دریا راهی است طولانی، راهی از رنج و عشق صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!!!

قطره عبور کرد و گذشت...قطره پشت سر گذاشت... قطره ایستاد و منجمد شد... قطره روان شد و راه افتاد...قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت...

تا روزی که خدا گفت:

امروز روز توست، روز دریا شدن...

خدا قطره را به دریا رساند...

قطره طعم دریا را چشید.

روزی قطره به خدا گفت:

از دریا بزرگتر، آری، از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت: هست!

قطره گفت: پس من آن را می خواهم، بزرگترین را، بی نهایت را...

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت:

اینجا بی نهایت است...

آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی آن بریزد، اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت!

آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت...

قطره از قلب عاشق عبور کرد...

وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی...

چون که عکس من در اشک عاشق است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:44  توسط سبزرو  | 

نابینا به ماه گفت:

دوستت دارم...

ماه گفت:

تو که مرا نمی بینی، چگونه مرا دوست داری؟؟؟

نابینا گفت:

اگر می دیدم، عاشق زیبایی ات می شدم...

... اما اکنون عاشق خودت هستم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:27  توسط سبزرو  | 

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه، به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست...

پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگی، ذات عشق است و طراوت بافت عشق...

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:48  توسط سبزرو  | 

شاعر و فرشته با هم دوست شدند...

فرشته، پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت!

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت...

خدا گفت:

دیگر تمام شد...

دیگر زندگی برای هر دویتان دشوار می شود...

زیرا شاعری که بوی آسمان را حس کند، زمین برایش کوچک است...

و....

فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 14:2  توسط سبزرو  | 

من از خدا خواستم نغمه های عشق مرا به گوش تو برساند، تا لبخند مرا هرگز فراموش نکنی و ببینی که سایه ام به دنبالت است، تا هرگز نپنداری تنهایی...

ولی اکنون تو رفته ای...

من هم خواهم رفت...

اما فرق رفتن تو با من این است که من شاهد رفتن تو هستم!!!

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

                         شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سرا پای وجودم آتش است

                         پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:48  توسط سبزرو  | 

پیرمردی روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت می کرد...

سواری نزدیک شد و از او پرسید:

هی پیرمرد، مردم این شهر چه جور آدم هایی هستند؟

پیرمرد پرسید:

مردم شهر تو چگونه اند؟

گفت: مزخرف!

پیرمرد گفت: اینجا هم همین طور!!!

بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سوال را پرسید...

پیرمرد باز هم از او پرسید:

مردم شهر تو چه گونه اند؟

گفت: خوب و مهربانند...

پیرمرد گفت:

اینجا هم همین طور!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط سبزرو  | 

ای مسافر! ای جدا ناشدنی!

گامت را آرامتر بردار!

از برم آرامتر بگذر! تا به کام دل ببینمت...

بگذار از اشک سرخ، گذرگاهت را چراغان کنم...

آه که نمی دانی!!!

سفرت روح مرا به دو نیم می کند و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید!

بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را...

مسافر من! آنگاه که می روی، کمی هم واپس نگر باش!!!

با من سخن بگو، مگذار یکباره از پا درافتم... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...

جدایی را لحظه به لحظه به من بیاموز... آرام تر بگذر...

وداع طوفان می آفریند. اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی، باران هنگام طوفان را که می بینی؟؟؟

آری، باران اشک بی طاقتم را که می نگری...!

من چه کنم؟

تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است...!

ای پرنده! دست خدا به همراهت..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:8  توسط سبزرو  | 

بس که جفا ز خار و گل دید دلم، رمیده ام

همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما، آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من، عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده ای، من ز جهان بریده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:9  توسط سبزرو  | 

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها، دشت محبت می شدند

سادگی، مهر و وفا، قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

اشک های همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند

گاهی از غم می شود ویران دلم

کاش بین دل ها، غصه ها مردانه قسمت می شدند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:5  توسط سبزرو  | 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و در لانه مرغی گذاشت...

عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد...

در تمام زندگی اش او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند. برای پیدا کردن کرم ها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا  زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد...

سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد...

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید، او با شکوه تمام با یک حرکت جزئی بال های طلائیش، بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد!

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید:

این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد:

این یک عقاب است. سلطان پرندگان... او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم...

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد، زیرا فکر می کرد یک مرغ است!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط سبزرو  | 

بوی غربت می دهم، اما غریبه نیستم

گرچه می دانم که عمری در غریبی زیستم

مثل رود، بستر این خاک را طی کرده ام

تا بفهمم عاقبت در جستجوی چیستم

در عبور از لحظه ها، بر روی پای اشتیاق

لب شکست از خشکی اما، همچنان می ایستم

دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود

گرچه اینجا هستم اما در حقیقت نیستم

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:5  توسط سبزرو  | 

هرگاه دل من غزلی زمزمه کرده است

یک پنجره از چشم تو را ترجمه کرده است

دل را به نگاه تو زدن کار کمی نیست

این شوق مرا این همه بی واهمه کرده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:39  توسط سبزرو  | 

نمی دونم چرا امروز اینقدر حالم بده...

با این که تو یک مقطع زمانی دلم از دست یک نفر خیلی رنجید و باعث عذاب کشیدنم شد، کسی که باعث شد به خاطر اشتباهش خیلی حرفها رو بشنوم و فقط سکوت کنم...

کسی که ارزش صداقت و دوستی رو نفهمید، کسی که نتونست بین دوست و دوشمنش تفاوت قائل بشه!!!

کسی که خیلی سعی کردم کمکش کنم، حتی زمانی که واقعا ازش دلگیر بودم، اما خودش نخواست و دست کمک من رو رد کرد...

به کسی می نویسم که نخواست بفهمد که تنها مقصود زندگی عشق ورزیدن به یکدیگر است، اگر از عهده این کار برنمی آییم، حداقل بکوشیم تا یکدیگر را نیازاریم!!!

دوست من! هراز گاهی توقف، فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش رو، گاهی برای رسیدن باید ایستاد...

آرزو می کنم حداقل بعد از این به اشتباه خودت پی ببری و مسیر زندگیت رو با صداقت و دوستی روشن کنی...

هیچ کس دشمن انسان نیست، این نوع رفتار ماست که باعث می شه یه عده با ما دوست یا دشمن بشن.

سعی کن کاری رو نکنی که مجبور بشی به خاطرش عذرخواهی کنی...

همیشه عذرخواهی همه چیز رو حل نمی کنه! بعضی مواقع عذرخواهی بیهوده ترین کار دنیاست، نه میشه با اون گناهی رو شست و نه می شه دلخوری رو از بین برد!

تا به امروز هیچ میزی به کسی وفا نکرده، مطمئنم که این قضیه برای آینده هم صادقه! سعی کنیم وقتی پشت اون میز نشستیم به گونه ای رفتار کنیم که وقتی برکنار شدیم و به پشت سرمون نگاه کردیم ، بتونیم تو صورت اطرافیان نگاه کنیم و همه از رفتنمون غمگین بشن، نه این که اینقدر اذیتشون کنیم که با نفرین اونها برکنار بشیم...

سعی کنیم این رو همیشه آویزه گوشمون کنیم که حق الناس بدترین و بزرگترین گناه دنیاست که تا خود فرد از دستمون راضی نشه، خدا هم ما رو نخواهد بخشید. آه مظلوم زود دامن آدم رو می گیره! و وای به حال روزی که به خدا واگذار بشیم!

دوست من کدام بهتر است: اقیانوسی به عمق یک میلیمتر یا برکه ای به عمق میلیون ها کیلومتر؟؟؟

طول زندگی مهم نیست، آنچه هست در عمق زندگی است!

امیدوارم راهت رو پیدا کنی و قدم بعدی رو تو زندگیت محکم تر برداری...

دوستان عاشق شدن کار دل است

دل چو دادی، پس گرفتن مشکل است

تا توانی با رفیقان همرنگ باش

یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 18:5  توسط سبزرو  | 

او که می ماند، نخواهد رفت...

او که رفته است، نخواهد رسید...

او که رسیده است، پنهان است...

این همه از شکستن و سکوت چه عاید آینده خواهد شد؟

رفتن هم حرف عجیبی شبیه اشتباه آمدن است!!!

... تو بگو، دایره تا کجای این نقطه خواهد گریست...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:0  توسط سبزرو  | 

خدا با لبخندی مهرآمیز به من گفت:

دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟

گفتم: البته... به امتحانش می ارزد.

کجا باید بنشینم؟

چقدر باید بگیرم؟

کی وقت ناهار است؟

چه موقع کار را تعطیل کنم؟

خدا گفت: سکان را بده به من، فکر می کنم هنوز آماده نباشی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:46  توسط سبزرو  | 

جامه ای بافته ام

تار و پودش از عشق...

خواستم تا به تو هدیه کنم...

لیک دیدم در آن گوشه باغ...

لاله ای پنهانی با نسیمی می گفت:

جامه عشق برازنده هر قامت نیست!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 22:51  توسط سبزرو  | 

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان سکه ای 1 سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول، آن هم بدون هیچ زحمتی ذوق زده شد...

این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد...

او در طول زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد، یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت...

اما در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31365 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد...

او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند را ندید...

پرندگان در حال پرواز... درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:47  توسط سبزرو  | 

ما که می ترسیم از رفتن دوست...

کاش می دانستیم

روزگاری که به هم نزدیکیم

چه بهایی دارد

کاش می دانستیم

حس دلتنگی هر روز غروب

چه دلیلی دارد...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:44  توسط سبزرو  | 

می نویسم تا بدانی که هر چه داغ ها کهنه تر شود، دیرتر از یاد خواهد رفت...

می نویسم تا بدانی باران ابرها  زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار...

می نویسم تا بدانی رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش...

و می نویسم تا بدانی اسم ها تکراری، ولی یادشان همواره قشنگ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 15:2  توسط سبزرو  | 

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد...

پسربچه پرسید:

یک بستنی میوه ای چند است؟

پیشخدمت پاسخ داد: 50 سنت.

پسربچه دستش را در جیبش برد،سکه هایش را درآورد و شروع به شمردن کرد، بعد پرسید:

یک بستنی ساده چند است؟

در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند...

پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: 35 سنت.

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:

لطفا یک بستنی ساده...

پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.

پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت.

وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد! آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:2  توسط سبزرو  | 

از خدا پرسیدم:

دوست داری بندگانت چه بیاموزند؟

گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد!

بیاموزند که انسان هایی هستند که آنها را دوست دارند، اما نمی دانند که چگونه عشقشان را ابراز کنند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 15:45  توسط سبزرو  |