|
چه مغرورانه اشک ریختیم...چه مغرورانه سکوت کردیم... چه مغرورانه التماس کردیم... چه مغرورانه از هم گریختیم... غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند... هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:42  توسط سبزرو
|
شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی... پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابجا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد... در نگاهش چیزی موج می زد. انگار که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب می کرد. انگار با چشم هایش آرزو می کرد... خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه... چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود، بیرون آمد... آهای پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد، وقتی آن خانم کفش ها را به او داد، پسرک با چشمانی خوشحال و صدایی لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ زن گفت: نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم. پسرک گفت: می دانستم که با خدا نسبتی دارید... مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم می رسد آدمی گر ایستد بر بام عشق دست هایش تا خدا هم می رسد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 16:10  توسط سبزرو
|
پوسیدم اینجا آنقدر طوفان نوشتم از اشک های کهنه ی گلدان نوشتم گندم نشان آخر تنهاییم بود این حرف را با هر چه اطمینان نوشتم یکبار هم آدم شدم گفتم خدایا اما خدا را هم برای نان نوشتم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 22:38  توسط سبزرو
|
...یک روز جمعه... کسی آرام می آید نگاهش خیس عرفان است... قدم هایش پر از معنا دلش از جنس باران است... کسی فانوس بر دستش مثال نور می آید... امید قلب ما روزی ...مثال نور می آید...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:29  توسط سبزرو
|
در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود، اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد... آنها ساعت ها با هم صحبت می کردند. از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعدازظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می گرفت... مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت، این پارک دریاچه ای زیبا داشت، مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های بادیشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد... مرد دیگر که نمی توانست آنها را ببیند، چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد... روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که در خواب و با کمال آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند... مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد... آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد. حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند... هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد!!! مرد پرستار را صدا کرد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد، چون آن مرد نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 16:56  توسط سبزرو
|
دقایقی توی زندگی هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که دوست داری اونو از رویاهات بیرون بکشی و تو دنیای واقعی بغلش کنی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:12  توسط سبزرو
|
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است... او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار وشادی هایت را درون جعبه طلایی... به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم... جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبکتر!!! از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم، دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد؟ سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت: ای بنده من! همه آنها نزد من ، اینجا هستند! پرسیدم: پروردگارا چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟ گفت: ای بنده من! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 16:8  توسط سبزرو
|
می روم... از رفتن من شاد باش... از عذاب دیدنم آزاد باش... گرچه تو تنها ز پیشم می روی... آرزو دارم ولی عاشق شوی... آرزو دارم بفهمی درد را... تلخی برخوردهای سرد را...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:15  توسط سبزرو
|
پروردگارم... مهربان من: از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش... در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چش اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی... در هراس دم می زنم، در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است... من در این بهشت، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم... تو قلب بیگانه را می شناسی، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی... کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم... دردم، درد بی کسی بود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 15:44  توسط سبزرو
|
کدام کلمه مرا به عشق نزدیک می کند... دیگر مجالی برای نوشتن نیست... من به دنبال پنجره ای می گردم که به آفتاب نرسیده گشوده شود... چرا بهاری نیست؟ چرا کسی فاصله ی بین غروب و پنجره بی گلدان را نمی شکند! برای دوست داشتن مگر چقدر فرصت مانده است؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 17:23  توسط سبزرو
|
این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست... ماهی کوچکیست که طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هواییش کرده! قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس...
+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 10:19  توسط سبزرو
|
روزی یک مرد ثروتمند پسربچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند... آنان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی مهمان بودند... در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر... و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر آموختی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چها تا... ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد... ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند... حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست... با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود!!! پسربچه اضافه کرد، متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:3  توسط سبزرو
|
نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز دانش آموزان عالم را همه دانا کند ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 8:37  توسط سبزرو
|
باز طوفانی شده دریای دل موج، سر بر ساحل غم می زند باز هم خورشید رنگ خون گرفت بر زمین نقشی ز ماتم می زند باز جام دیده ها لبریز شد باز زخم سینه ها سر باز کرد در میان ناله و اندوه درد حنجرم فریادها آغاز کرد می نویسم شرح این غم نامه را داستان مشک و اشک و تیر را می نویسم از سری کز عشق دوست کرد حیران تیغه شمشیر را گوئیا با آن همه بیگانگی آب هم با تشنگان بیگانه بود در میان آن همه نا مردمی اشک آب و دیده ها پیمانه بود تیغ ناپاکان برآمد از نیام خون پاکی دشت را سیراب کرد خون خورشید است بر روی زمین کآسمان تشنه را سیراب کرد می شود خورشید را انکار کرد زیر سم اسبها در خاک کرد می شود آیا که نقش عشق را از درون سینه هامان پاک کرد گر نشان عشق را گم کرده ایم در میان آتش آن خیمه هاست گر به دنبال حقیقت می رویم حق همینجا، حق به روی نیزه هاست گریه ها بر حال خود باید کنیم او که خندان رفت و چون آزاد شد ما سکوت مرگباری کرده ایم او برای قرنها فریاد شد
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:3  توسط سبزرو
|
تشنگی بهانه ای بیش نیست تو را که برای شهادت شتاب می کنی! آری... تاسوعا یعنی بر لب آب تشنه مردن... تاسوعا یعنی عباس...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:38  توسط سبزرو
|
ای دست تو دستگیر عالم وی در رخ تو علی مجسم دریای عمیق مهربانی تمثال علی، علی ثانی مرآت حسین، مظهر عشق گل واژه ی ناب دفتر عشق ای عبد خدا نما، ابا الفضل دریاب دمی مرا، اباالفضل...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:35  توسط سبزرو
|
ای صبر و قرار بی قراران امید دل امیدواران دانی که گر از عطش بمیرم یک قطره ز دیگری نگیرم ساغر نزنم ز دست هر کس من دست تو می شناسم و بس... روزی من از خزانه توست دل، سائل آستانه توست... امشب ز تو بار عام خواهم دیدار تو و امام خواهم...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:21  توسط سبزرو
|
گفته بودی فردا پشت این پنجره ها... غنچه ای می روید ... و کسی می آید، روشنی می آرد دیرگاهیست که من، پشت این پنجره ها منتظرم... ولی اینجا حتی رد پایی هم نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:14  توسط سبزرو
|
در آفتاب کمرنگ زندگی ام و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و تلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران جدا می کند، به دنبال نیمکتی می گردم تا دوباره به یاد آورم همه آن روزها را که با بوی تو و بی روی تو، بی اعتنا از کنارم گذشتند...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 16:56  توسط سبزرو
|
با دیدگانی گریان... شانه هایی خسته... ... و دستانی لرزان آمدنت را به انتظار نشسته ایم... باشد تا به یاری شانه های مهربانت خیل خستگی هایمان را زمین بگذاریم...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 17:12  توسط سبزرو
|
از انسانها غمی به دل نگیر، زیرا خود نیز غمگینند. با آنکه تنهایند، ولی از خود می گریزند... زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند... پس دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:49  توسط سبزرو
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم گلویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:36  توسط سبزرو
|
وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود وقتی دروغ، داور هر ماجرا شود وقتی هوا، هوای تنفس، هوای زیست سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود وقتی در انتظار یک پاره استخوان هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود وقتی به بوی سفره همسایه، مغز و عقل بی اختیار معده شود، اشتها شود وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب یک رنگ، رنگها شود و رنگها شود وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود بگذار که در بزرگی این منجلاب یأس دنیای من به کوچکی انزوا شود نگذار دیرها، دیرها شود نگذار دیرها، دیرها شود
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:53  توسط سبزرو
|
بیا مشکی بپوشیم از غم یار بسوزیم از غم غم های دلدار به گرد شمع او پروانه باشیم بیا این ماه را دیوانه باشیم فرا رسیدن ماه محرم الحرام، ماه خون قیام و پیروزی خون بر شمشیر بر عموم مسلمین جهان تسلیت باد. امیدوارم در پایان این ماه بتونیم توشه خوبی برای آخرتمون فراهم کنیم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:52  توسط سبزرو
|
حقیقت ما را فرا می خواند غرق در خنده معصومانه یک کودک یا بوسه های یک معشوق اما، ما درهای عاطفه را به روی او می بندیم ... و با او مانند یک دشمن برخورد می کنیم کسی که فرشتگان و شیاطین را در زیبایی زندگی و خباثت آن نمی بیند از دانایی و خرد دور افتاده و روحش از مهر و عاطفه تهی است!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:49  توسط سبزرو
|
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت. زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد، بعضی ها بدون تزئین بودند، اما بعضی ها هم طراحی ظریفی داشتند. زن قیمت گلدانی را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است! او پرسید: چرا گلدان های نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است همان پول گلدان ساده را می گیری؟! فروشنده گفت: من هنرمندم. قیمت گلدانی را که ساخته ام را می گیرم، زیبایی رایگان است...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:28  توسط سبزرو
|
روزی سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد... در یک لحظه او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند، حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قویتر بودم... در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد، در حالی که روی تخت روانی نشسته بود و مردم همه به او تعظیم می کردند، احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت، پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد ابر باشد و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف تکان داد، این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد، ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت، با خود گفت: که قویترین چیز در دنیا صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد می شود، نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراش را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 17:58  توسط سبزرو
|
هر که گدای در مشکوی توست پادشاست شه که به همسایگی کی توست چون گداست باغ جهان موسم اردیبهشت یا بهشت گر نه ثناخوان گل روی توست بی صفاست نرگس گلزار جنان هر که گفت یا شنفت این که چو چشمان بی آهوی توست بی حیاست سرو شنیدم که قد آراسته خاسته مدعی قامت دلجوی توست بد اداست رحم کن ای دیده رخ زرد من درد من گرنه امیدیش به داروی توست بی دواست
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 15:24  توسط سبزرو
|
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند دیو هستند ولی مثل پری می پوشند گرگ هایی که لباس پدری می پوشند آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند عشق ها را همه با دور کمر می سنجند خوب طبیعیست که یک روزه به پایان برسد عشق هایی که سر پیچ خیابان برسند
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:50  توسط سبزرو
|
فرداهایی که هیچ وقت نمی رسند هم بهانه خوبی است برای امیدوار بودن، برای زندگی بهتر داشتن، برای یک نفس راحت کشیدن... خدایا شکر.............
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:26  توسط سبزرو
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند، پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه می شود. دوست داشتن کسی که لایق محبت نیست، اسراف محبت است...
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:18  توسط سبزرو
|
قطره باش، اما دریایی بیندیش. قفل پولادین واخوردگی را که بر قلب نازنینت سنگینی می کند، بگسل، تا فرشتگان سپید پوش وارستگی از درون قلبت به پرواز در آیند و بر شاخسارهای کامیابی و سعادت بنشینند و تحفه های گرانبها از اندیشه های ناب و الهی برایت به ارمغان آورند...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:31  توسط سبزرو
|
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است. عقاب می تواند تا 70 سالگی زندگی کند، ولی برای اینکه به این سن برسد، باید تصمیم دشواری بگیرد... زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد، چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته یا نگاه دارند. نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود. شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می شود. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه پیش رو دارد: یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد، پذیرا گردد. برای گذراندن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند، در آنجا عقاب نوکش را آنقدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جا کنده شود، پس از کنده شدن نوکش عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند. سپس باید چنگال چهار پیش را از جای برکند، زمانی که به جای چنگال های کند شده چنگال های تازه در آیند، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند. سرانجام پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد را آغاز کرده و 30 سال دیگر زندگی می کند... بیشتر وقت ها برای بقا ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم. گاهی وقت ها باید از عادت های کهنه و قدیمی و بعضی سنتها رها شویم، تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شدیم می توانیم از فرصت های زمان حال بهرمند گردیم...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 16:31  توسط سبزرو
|
|
|