تبليغاتX
زيتون

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست

                             در غنچه یی هنوز و صدت عندلیب هست

گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست

                             چون من در آن دیار هزاران غریب هست

هر چند دورم از تو که دور از تو کس مباد

                             لیکن امید وصل توام عنقریب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

                            هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست

آنجا که کار صومعه را جلوه میدهند

                            ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد

                            ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست

فریاد حافظ این همه آخر بهرزه نیست

                            هم قصه یی غریب و حدیثی عجیب هست

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 16:4  توسط سبزرو  | 

یلدا یعنی بهانه ای برای در کنار هم شاد بودن و زندگی یعنی همین بهانه های کوچک گذرا...

یلداتان مبارک...

... و زندگیتان پر از بهانه های شاد باد...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:58  توسط سبزرو  | 

انسان به میزان برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیست، بلکه درست به خاطر نیازهایی که در خویش احساس می کند انسان است.

هر کس به میزانی انسان تر است که نیازهای متعالی تر و متکامل تر دارد...

آدم های اندک، نیازهای اندک دارند و آدم های بزرگ، نیازهای بزرگ...

باید انسان بودن، پاک بودن، مسئول بودن و در اندیشه سرنوشت دیگران بودن، وظیفه باشد...

بالاتر از آن صفت آدمی باشد...

... باز هم بالاتر...

وجود آمی باشد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:48  توسط سبزرو  | 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه برای بیرون آمدن متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد، او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند، اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود، تا به وسیله آن مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد...

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم، فلج می شدیم، به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:14  توسط سبزرو  | 

عید کمال دین، سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصایت و ولایت امیرالمومنین (ع) برتمامی شیعیان مبارک...

همیشه شاد باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:10  توسط سبزرو  | 

نه فقط بنده به ذات ازلي مي نازد

ناشر حكم ولايت به علي مي نازد

گر بنازد به علي، شيعه ندارد عجبي

عجب اينجاست خدا هم به علي مي نازد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:16  توسط سبزرو  | 

اي خداي بزرگ كمكم كن تا وقتي مي خواهم درباره راه رفتن كسي قضاوت كنم، كمي با كفش هاي او راه بروم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 14:32  توسط سبزرو  | 

اي پروردگار بزرگ، اي بيدار در خواب هاي من، اي آشكار در پنهان من، هم اكنون كه دست به بالا آورده ام و از اعماق دل در كران كهكشان ها بر وجود لاينتناهيت دعا مي كنم و با تمام كوچكي خود، خداوندي بي پايانت را بانگ مي زنم، بر من اجابتي كن دعاهايم را...

اي مطلق بر وجودم، اي آنكه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش را متولد مي كني، اي خدايي كه بر من منت بندگي نهادي، اي خداي ساكت من...

اي حقيقت خلوت من، اي تفكر وجود من، اي قدرت مطلق، اي صاحب بر امور من، اي مالك شبهاي خسته من، اي مالك روح و جسم من، اي آنكه از هر كه بگريزم، بر خانه پر اميد تو پناه مي آورم، اي شنونده دعاهاي من...

اي آنكه هنوز هم معجزه مي كني، اي آنكه شرمسارم از آن چيزي كه به من دادي و من نديدم و سكوت كردم، اي موسيقي بي كلام عشق، اي رود زلال روح من...

تو را به زيبايي اين شب تاريك، تو را به زمزمه هاي عاشقانه من، تو را به درخشاني ستارگان، تو را به زيبايي گل هاي سرخ، تو را به زيبايي لحظه شكوفا شدن يك گل، تو را به كلام پاك عشق قسم...

مشتاق صحبت با تو هستم كه جوابم را از خودت بشنوم، مشتاق ديدار تو هستم، پس بخواه...

از وقتي از آسمان و آغوش قرب تو عريان و گريان و با كوله بار سنگين مسئوليت به اين برزخ فرود آمدم و زنجيري زندان زمين شدم، چون شمع آب مي شوم تا به پايان برسم. گاه مي انديشم تو از ذوب شدن اين شمع لذت مي بري و بعد يادم مي آيد كه تو بندگانت را حتي از خودشان بيشتر دوست داري و راضي به رنجشان نيستي. خوب شايد در راه رسيدن به شادي بايد از آتش گذشت، ولي در آخر بايد به آغوش تو بازگشت، عريان و با كوله باري از گناه...

پس با نسيمي اين شمع را پيش از به خاك افتادنش خاموش كن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 19:46  توسط سبزرو  | 

نمي دانم چه حسي است اين عاشقي؟

وقتي مي نشينم، وقتي راه مي روم، وقتي مي خوابم، دوستت دارم...

وقتي صدايي مي آيد، دوستت دارم... وقتي سكوت است، دوستت دارم.

چه مي كني با من كه چنين راحت هميشگي شده ايي؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:34  توسط سبزرو  | 

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن ...

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن...

و چه بدبختي آزار دهنده ايي است تنها خوشبخت بودن...

در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 11:22  توسط سبزرو  | 

دلي كه از بي كسي غمگين است

هركس را مي تواند تحمل كند!

هيچ كس بد نيست...

دلي كه در بي اويي مانده است

برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 18:5  توسط سبزرو  | 

دكتر علي شريعتي انسان ها را به چهار دسته تقسيم كرده است:

1- آنان كه وقتي هستند، هستند و وقتي نيستند هم نيستند.

عمده آدم ها حضورشان مبتني بر فيزيك است، تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي شوند، بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

2-آنان كه وقتي هستند، نيستند و وقتي كه نيستند هم نيستند.

مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني وا گذاشته اند، بي شخصيت اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي آيند. مرده و زنده ايشان يكي است.

3-آنان كه وقتي هستند، هستند و وقتي نيستند هم هستند.

آدم هاي معتبر و با شخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تأثيرشان را مي گذارند، كساني كه هماره در خاطر ما مي مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

4-آنان كه وقتي هستند، نيستند و وقتي كه نيستند، هستند.

شگفت انگيزترين آدم ها در زمان بودنشان. چنان قدرتمند و با شكوه هستند كه ما نمي توانيم حضورشان را در يابيم، اما وقتي كه از پيش ما مي روند، نرم نرم و آهسته آهسته درك مي كنيم، باز مي شناسيم، مي فهميم كه آنان چه بودند، چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم ها هستيم، هزار حرف داريم برايشان، اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم، قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود، سكوت مي كنيم و غرق در حضور آنان مست مي شويم و درست در زماني كه مي روند، يادمان مي آيد كه چه حرف ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

راستي من و تو از كدام دسته ايم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:46  توسط سبزرو  | 
عيد قربان، پر شكوه ترين ايثار و زيباترين جلوه تعبد در برابر حق بر شما مبارك...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:32  توسط سبزرو  | 
 

یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زنجیر مسازید…

جام های یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام ننوشید…

از نان خود به همدیگر هدیه دهید، اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید…

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید، اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

دلهایتان را به هم بسپارید، اما به اسارت یکدیگر ندهید…

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد…

در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک…

از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه هم به کمال و رویش نرسند…

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:12  توسط سبزرو  | 

اي چراغ دل تاريكم، از اين خانه مرو

آشناي تو منم، بر در بيگانه مرو

شمع من باش و بمان، نور ز تو، اشك ز من

جانفشان تو منم، در بر بيگانه مرو

سوختي جان مرا، آه مكن، اشك مريز

از بر عاشق دلداده غريبانه مرو

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:47  توسط سبزرو  | 

پرنده در صداي خوشش رنج و درد و ماتم نيست

پرنده اهل شكوه و اهل گلايه و غم نيست

و خوش به حال هوايش

و خوش به حال دلش

و خوش به حال پرنده

كه مثل آدم نيست

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:25  توسط سبزرو  | 

آنگاه كه باد مخالف مي وزد

پناه مي بريم بر سنگ ها...

ديوارها...

نقاب ها...

و فراموش مي كنيم

از همين باد است

... پرواز بي نظير عقاب ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:0  توسط سبزرو  | 

روزي كاغذ سفيدي گفت:

من خالص و پاك آفريده شدم و براي هميشه اين گونه پاك و خاص باقي مي مانم...

من سوزانده شدن را به تحمل سياهي مركب بر چهره خود ترجيح مي دهم.

مركب كه حرفهاي كاغذ را شنيد، از ته دل به او خنديد، اما جرأت نكرد حرف دل خود را بر زبان آورد.

مدادهاي رنگي هم صداي او را شنيدند و آنها هم به نزديك او نيامدند و بدين ترتيب برگ سفيد براي هميشه پاك و خالي باقي ماند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:59  توسط سبزرو  | 

ليلي زير درخت انار نشست...

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ...

گلها انار شد، داغ داغ، هر انار هزار دانه داشت...

دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند...

انار كوچك بود!

دانه ها تركيدند، انار ترك برداشت...

خون انار روي دست ليلي چكيد...

ليلي انار ترك خورده را از روي شاخه چيد...

مجنون به ليلي اش رسيد...

خدا گفت: راز رسيدن همين است...

كافي است انار دلت ترك بخورد!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 19:4  توسط سبزرو  | 

من سبزترين واژه ملموس غروبم، كاش در اين وسعت سبز يكنفر درد مرا مي فهميد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:52  توسط سبزرو  | 

وقتي درخت گيلاسي را كه در بهار شكوفه كرده است مي بيني، محو زيبايي آن مي شوي...

با خود مي انديشي كه چند بهار ديگر فرصت داري تا به تماشاي زيبايي آن بنشيني؟ بيست بهار، چهل بهار، يا پنجاه بهار ديگر؟؟؟

اما باز مي انديشي كه براي ديدن اين همه زيبايي اين زمان بسيار اندك است!

بيا سعي كنيم فرصت هاي طلائي زندگيمان را صرف ديدن لحظات طلائي كنيم...

براي شنيدن صدايي كه دوستش داري، همين لحظه هم دير است...

افسوس خواهي خورد آن زمان كه پشت سيم ها كسي خواهد گفت:

...ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد...!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:54  توسط سبزرو  | 

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير ساخت...

آدم بود كه زنجير را ساخت، شيطان كمكش كرد.

دل زنجير شد، دنيا زنجير شد، عشق زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!

خدا دنياي بي زنجير مي خواست، نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.

امتحان آدم همين جا بود و دست هاي شيطان هم پر از زنجير.

خدا گفت: زنجيرت را پاره كن، شايد نام زنجير تو عشق است؟

يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد، نامش را مجنون گذاشتند... اما مجنون نه ديوانه بود و نه زنجيري!

اين نام را شيطان بر او گذاشت، شيطان آدم را در زنجير مي خواست...

اما ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست، ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.

ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند. ليلي نمي خواست زنجير باشد!

ليلي ماند، زيرا ليلي نام ديگر آزادي است...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:21  توسط سبزرو  | 

يك عشق عروج است و رسيدن به كمال

يك عشق غوغاي درون است و تمناي وصال

يك عشق سكوت است و سخن گفتن چشم

يك عشق خيال است و خيال است و خيال...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:55  توسط سبزرو  | 

تا چند زمين نهاد بودن

سيلي خور خاك و باد بودن

چون باد دويدن از پي خاك

مشغول شدن به خار و خاشاك

تا چند چو يخ فسرده بودن

در آب چو موش مرده بودن

گردن چه نهي به هر قفايي

راضي چه شوي به هر جفايي

چون شير به خود سپه شكن باش

فرزند خصال خويشتن باش

افسرده مباش، اگر نه سنگي

رهوارتر آي، اگر نه لنگي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 16:12  توسط سبزرو  |