تبليغاتX
زيتون

مرد قوی هیکلی در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند. روز اول 18 درخت برید، رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه ی بیشتری کار کرد ولی 15 درخت برید!

روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ظعیف شده است، پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت: نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری میبرم!!!

رئیس پرسید: آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟

او گفت: برای این کار وقت نداشتم، تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:7  توسط سبزرو  | 

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد...

خدا گفت: چيزي از من بخواهيد، هر چه كه باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد، زيرا خدا بسيار بخشنده است...

... و هر كه آمد چيزي خواست، يكي بال براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن، يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز، يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را!!!

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:

من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم، نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ، نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا... تنها كمي از خودت... تنها كمي از خودت را به من بده!

... و خدا كمي نور به او داد.

... نام او كرم شبتاب شد.

خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد، بزرگ است، حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي...

... و رو به ديگران گفت: كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست، زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:18  توسط سبزرو  | 

غروب هميشه دلگير بوده است و دلگير كننده تر اين كه انسان به هنگام غروب، غريب باشد...

اما سخت تر از همه اين لحظات زماني است كه انسان در ديار و وطن خود غريب باشد...

در ميان آشنايان كه همه غريبه اي بيش نيستند!!!

... و در اين لحظات چه شيرين است ديدار دوست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:42  توسط سبزرو  | 

زينگونه ام كه در غم غربت شكيب نيست

                                  گر سر كنم حكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش

                                  كز جان شكيب هست، وز جانان شكيب نيست

گمگشته ديار محبت كجا رود

                                  نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

                                 اي خواجه درد هست، ليكن طبيب نيست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 9:57  توسط سبزرو  | 

باز هم يه شب مهتاب ديگه...

باز هم دل تنگ و عاشق من كه به سمت تو پر مي كشه...

باز هم نگاه عاشق من و ناز تو...

تو هم مي دوني كه نازت خريدار داره، پس ناز كن مرواريد زيباي دنياي تنهايي من...

من همچنان عاشق دلباخته و دلسوخته ي توام...

من در آرزوي در آغوش كشيدن تو... و تو مدام در حال فرار از من...

پس كي دستان خسته و خالي مرا لمس مي كني...

كجاست دستان گرمي كه صورت خيس مرا نوازش كند...

تو در يك قدمي من، ولي سالها از من دوري...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:59  توسط سبزرو  | 

اگر بهترين دوست نيستي، حداقل بهترين دشمن باش...

اگر غمخوار نيستي، بزرگترين غم باش...

هر چه هستي، هميشه بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در ياد خواهند ماند...

پس در بدترين و بهترين خاطره هايم بهترين باش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 18:26  توسط سبزرو  | 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد!

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد!

راهي نروم كه بي راه باشد!

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را!

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است!!!

همه چيز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب...

تنها...

تنها دل ما دل نيست! آره؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:47  توسط سبزرو  | 

پروانه صفت چشم به شمع دوخته بودم

                                       وانگه كه خبردار شدم سوخته بودم

خاكستر جسمم به سر شمع فرو ريخت

                                       اين بود وفايي كه من آموخته بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:56  توسط سبزرو  | 

باران عشق هميشه مي بارد... اما در شب عيد قطره هاي باران طلايي رنگند... از خدا مي خواهم هميشه زير اين باران خيس شويد...

التماس دعا...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:14  توسط سبزرو  | 

دل را ز رضا اگر بگيرم چه كنم

بي مهر رضا اگر بميرم چه كنم

فردا كه كسي را به كسي كاري نيست

دامان رضا اگر نگيرم چه كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 14:45  توسط سبزرو  | 

زندگي كردن در بحر دنيايي كه آن را نمي شناسي و براي شناختنش حاضر شده اي كه زندگي كني و بياموزي كه چگونه زنده بماني و بياموزاني كه چگونه زنده بمانند و اين چرخه تا زماني ادامه دارد كه زمين زنده است...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 19:45  توسط سبزرو  | 

اينجا آسمان ابري است

آنجا را نمي دانم

اينجا هوايش بهاري نيست

آنجا را نمي دانم

اينجا عاشقان تنهايند

آنجا را نمي دانم

اينجا دل ها براي تو تنگ است

آنجا را نمي دانم!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:43  توسط سبزرو  | 

اي عاشق...

در انتظار چه نشسته اي؟؟؟

در انتظار بادهاي پاييزي

باران هاي بهاري

برگ هاي زرد

و يا شكوفه هاي ارغواني...

در انتظار كدامي؟؟؟

انتظار بيهوده است!!!

پنجره را باز كن

جدار را بشكن

غبار را بشوي

... و خاطره ها را به خاطر بسپار تا پايان...

اين است مفهوم زندگي...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 12:42  توسط سبزرو  | 

نا اميدي مثل جاده اي پر دست اندازه، كه از سرعت كم مي كنه، اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف رو بهت مي ده، زياد تو دست انداز نمون، وقتي حس كردي به اون چيزي كه مي خواستي نرسيدي، خدا رو شكر كن... چون اون مي خواد تو يه زمان مناسب تر تو رو غافلگير كنه و يه چيزي فراتر از خواسته الانت بهت بده...

يادت باشه تو نمي توني كسي رو به زور عاشق خودت كني!!!

پس تنها كاري كه مي توني بكني اينه كه شخصي دوست داشتني باشي و در نظر مردم با ارزش و شريف جلوه كني...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 16:42  توسط سبزرو  | 

يك نفر آمد خرابم كرد و رفت

با دو چشمش مست خوابم كرد و رفت

اهل اينجاها نبود، اما چه سود

قطره آبي چون حبابم كرد و رفت

او نوشت ، اي خوب من مي خواهمت

از خجالت خيس آبم كرد و رفت

من كه دل را سخت پنهان كرده ام

او كه آمد بي حجابم كرد و رفت

اين من ديوانه را وقتي كه بود

همچو عكس مرگ قابم كرد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 17:49  توسط سبزرو  | 

تنها چند قدم مانده تا لحظه وصال... تنها چند نفس مانده تا فرياد و سكوت. چشمانم بيقرار غروب انتظار و طلوع ديدارند. نسيم قاصدكها را به رقص مي خواند. تنهايي كوله بار سفر مي بندد و عشق آواز بودن سر مي دهد.

من حسرت را صبر كرده ام، من غصه ها را خواب كرده ام، من اميد را زندگي كرده ام...

عشق را با من بسيار بگو...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 18:6  توسط سبزرو  | 

وقتي بالت شكست، بدون بايد براي خودت بال تازه اي بسازي... وقتي هوا ابري مي شه، بدون پيغامي داره برات فرستاده مي شه... وقتي بارون مي ياد، بدون دل رفيقت گرفته... وقتي زمينت زدن، بدون  بايد هنر بلند شدن رو بلد باشي... وقتي افراد همه چيز رو براي خودشون مي خوان، بدون بايد صادق باشي... وقتي همه زود رنگ عوض مي كنن، بدون تو بايد رو راست باشي... وقتي به خاطر عقايدت سرزنش مي شي، بدون بايد بيشتر پافشاري كني... زماني كه يه مرد كنارت نيست، بدون بايد خودت مرد باشي و اگر قدرت دستت اومد، بدون بايد شجاع باشي...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:36  توسط سبزرو  | 

ياري ام ده تا با خود بد نكنم، باران رحمتت را بر بدكاران فرو ببار، چرا كه لطف خود بر نيكان تمام كردي و آنها را در راه حق محفوظ داشته اي...

دستگيرم شو تا چنان ذره اي از ذات تو، بر همگان ببخشايم، به خصوص بر فرودستان، تا به ستم قوي تر از خود گرفتار نگردم... زيرا آسمان افراشته بر زمين نثار مي كند، هر چند كه از زمين افتاده جز غبار به آن نمي رسد...

پس مرا فرجامي نيك عطا كن، كه گداي نيك انجام به از پادشاه بد فرجام...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 18:45  توسط سبزرو  | 

ديوجانس فيلسوف يوناني پيرو مكتب كلبي كسي بود كه ثروت را تحقير مي كرد و از مقررات اجتماعي بيزار بود و چنان كه مشهور است در ميان خمره اي يا چليكي مسكن داشت و با نهايت قناعت زندگي مي كرد. اسكندر مقدوني در قرنطش (كرنت) از او پرسيد: به چيزي نياز دارد؟

وي پاسخ داد: آري... اين كه تو خود را از برابر آفتاب كه بر من مي تابد كنار كشي!!!

هم او بود كه در روز روشن چراغ در دست در كوچه هاي آتن مي گشت و مي گفت: من انسان را جستجو مي كنم...

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

                                 كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود، جسته ايم ما

                                  گفت آنچ يافت مي نشود آنم آرزوست...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 15:10  توسط سبزرو  | 

در اضطراب چه شب ها كه صبحشان گم شد

چه روزها كه گرفتار روز هفتم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسيد

و جمعه روز تفرج براي مردم شد

چه قدر شنبه و يكشنبه دوشنبه رسيد

ولي هميشه و هر هفته جمعه ها گم شد

چه هفته ها رسيد و چه هفته ها كه گذشت

شمارشي كه خلاصه به چند و چندم شد

و هفته اي كه فقط ريشه در گذشتن داشت

براي شعله كشيدن به خويش هيزم شد

نه شنبه و نه جمعه، نه هيچ روز دگر

در انتظار تو قلبي پر از تلاطم شد

كدام جمعه ي موعود مي زني لبخند

به اين جهان كه پر از قحطي تبسم شد

براي آمدنت جمعه اي معين كن

كه هفته ها همه شان خالي از ترنم شد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:15  توسط سبزرو  | 

من هستم يا نيستم؟

نمي دانم!!!

لحظه ها مي گذرند و من در عمق نبودن پيدا مي شوم و در پهناي بودن نيست مي گردم...

نمي دانم در وسعت زندگي گم مي شوم يا در عرصه دوست داشتن پيدا!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:1  توسط سبزرو  | 

دو سه روزي است كه ايمان مرا دزديده اند

سفره باز است ولي، نان مرا دزديده اند

جرمم اين بود كه هي تكيه به باران دادم

بي سبب نيست كه از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره ديدم كه مرا مي بردند

خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند

شاخه اي نور به دستم بده تا سير شوم

پر نمانده است كه من نيز زمين گير شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 14:27  توسط سبزرو  | 

باد...

برگ هاي تقويم را

از هم جدا كرد

چه زود رسيد آبان

و چه دير...

دلم باور كرد جاي خالي ات را

هنوز هم فكر مي كنم

رفته اي تا همين نزديك

بي خبر از اينكه روز مبادا رسيد

براي ديدنت

اشك هايم زودتر ازمن چمدان بستند

از چشم هايم به راه افتادند

و مدت هاست...

روي گونه هايم مي دوند

ديگر راهي نمانده

همين روزهاست كه به گتوند برسند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:8  توسط سبزرو  | 

خوشا به حال آنكس:

در مرداب زاده مي شود.

چه زيبا مي رويد...

و با غرور مي گويد:

مرداب زاده اي هستم از جنس بهار...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:49  توسط سبزرو  | 

دلم تنگ است...

من گمان مي كردم دوستي همچو سروي سبز

چهار فصلش همه آراستگيست

من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي

...يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم دل هر كس دل نيست

قلب ها از آهن و سنگ

قلب ها بي خبر از عاطفه اند!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 15:7  توسط سبزرو  | 

راز دل با يار محرم هم نبايد باز گفت

                                 روزي آن محرم اگر بيگانه شد تكليف چيست؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:14  توسط سبزرو  | 

نسيم با باد پريشاني گفت:

ترنم باران و عطر كوچه ها بشكفت...

كبوتر عشقم، چه بي بهانه با من گفت:

بيا كه يك آيينه تا ظهور نزديك است...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:43  توسط سبزرو  | 

بي بهانه براي كسي مي نويسم كه مجهول است، اما محبوب...

كسي كه مرا درك مي كند و مرهم سخنانش روي زخم هاي دلم، اثر معجزه آسايي دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:55  توسط سبزرو  | 

شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب

                                      من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 19:27  توسط سبزرو  |