تبليغاتX
زيتون

دلي كه عشق ندارد و به عشق نياز دارد، آدمي را همواره در پي گمشده اش ، ملتهبانه به هر سو مي كشاند...

خدا، آزادي، هنر و دوست...

در بيابان طلب، بر سر راهش منتظرند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:1  توسط سبزرو  | 

ياري ام ده تا به جاي آن كه با پاي خود عالمي بپيمايم، با پاي دل در جهان وجودم بگردم و آن را بشناسم، تا هر بامداد از شربت عشق تو بنوشم و جز كلام عشق بر زبان نرانم...

دستگيرم شو تا هيچگاه تو يگانه ترين يار را از ياد نبرم و در آستان مباركت خود را از ياد ببرم...

پس مرا آن سبك روحي عطا كن كه كار دنيا را جز بازي نينگارم و در اين بازي، به خرسندي و سرور و نه سرسختي و غرور، سهيم باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:38  توسط سبزرو  | 

غم هجران تو را چاره و درمان چه كنم

همه روز و همه شب ديده ي گريان چه كنم

اي كه آرامش جان در گروي روي تو بود

رفتي و بي تو بر اين حال پريشان چه كنم

تن من ني شد و شد نغمه ي دل بي تو حزين

واي بر من، تو بگو با ني نالان چه كنم؟؟؟؟؟

كس ندانست كه چه بگذشت ميان من و تو

بي تو در انجمن اين همه نادان چه كنم

زردي صورت اگر سرخ شد ازسيلي دست

چاره ي اين همه بيتابي پنهان چه كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:46  توسط سبزرو  | 

زندگي مثل يك پل قديمي است...

به اين فكر نكن كه اگر تنها از آن بگذري، ديرتر خراب ميشود...

به اين فكر كن كه اگر افتادي كسي باشد كه دست تو را بگيرد!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:17  توسط سبزرو  | 

گفتم عشق چيست؟

گفت: آتش

گفتم: مگر آن را ديده اي؟

... گفت: نه، در آن سوخته ام!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:10  توسط سبزرو  | 

كي مي رسد آن نامه كه شايد بفرستي

آن بوسه كه بر بال كبوتر زده باشي

خودكار من از عطر عجيبي شده لبريز

اي گل نكند بوسه به دفتر زده باشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:31  توسط سبزرو  | 

دمي با غم به سر بردن، جهان يك سر نمي ارزد

                                            به مي بفروش دلق ما، كز اين بهتر نمي ارزد

به كوي مي فروشانش، به جامي بر نمي گيرند

                                           زهي سجاده تقوا، كه يك ساغر نمي ارزد

رقيبم سرزنش ها كرد، كز اين به آب رخ برتاب

                                           چه افتاد اين سر ما را كه خاك در نمي ارزد

شكوه تاج سلطاني، كه بيم جان در او اوج است

                                            كلاهي دلكش است، اما به ترك سر نمي ارزد

چه آسان مي نمود اول، غم دريا به بوي سود

                                            غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمي ارزد

تو را آن به كه روي خود ز مشتاقان بپوشاني

                                             كه شادي جهان گيري، غم لشگر نمي ارزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:10  توسط سبزرو  | 

ياري ام ده كه اگر تو ياورم باشي، به مژه اي دو جهان را از جاي بر دارم...

و اگر چشم عنايت از من بر گيري، واي بر من! كه تاب بار گران يك مژه ام را هم ندارم.

دستگيرم شو كه در پناه تو، اگر ميان آب و آتش باشم، باكي نيست كه فقط با ذكر و ياد تو دلخوشم.

پس مرا قناعتي عطا كن تا در اين جهان، ياد و نام تو و در آن جهان، ديدار و سلام تو غايت آرزويم باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:14  توسط سبزرو  | 

كاش اين دل مرده را خدا جان مي داد

                                    آشفتگي ام را سر و سامان مي داد

اي كاش سوار عشق در عرصه ي دل

                                    مي آمد و فاتحانه جولان مي داد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:2  توسط سبزرو  | 

آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد، موفق مي گردد... ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشكل است، زيرا او ديگران را خوشبخت تر از آن چه هست تصور مي كند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:14  توسط سبزرو  | 

 

خواجه شمس الدين محمد حافظ  شیرازی در سال ۷۲۶ هجری در شهر زيباي شيراز به دنيا آمد و در سال 791 هجري در همان شهر در گذشت...

جد او شيخ غياث الدين و پدرش بهاءالدين را از اهالي اصفهان و بعضي ها از اهالي تويسركان مي دانند. چنانكه پيداست حافظ در جواني طعم فقر و تنگدستي را چشيده و حافظ كل قرآن بوده و به چهارده روايت كامل به دستور پادشاه قوام الدين، لقب حافظ گرفته است و به دليل شيوائي سخن و كلامش به حافظ شيرين سخن و حافظ خوش كلام معروف مي باشد. در اشعار حافظ به نوعي ابهامات وحي ديده مي شود و به اين علت است كه حافظ را لسان الغيب و ترجمان الاسرار نيز مي نامند.

حافظ از جميع اخلاق سر آمد بوده و به دور از هر گونه ريا و تزوير مي باشد. شعر حافظ دريايي از معرفت و ايمان، كوهي از صبر و مقاومت، بهاري از عشق و وصال، ندائي از بهشت و سودايي از كمالات عرفا نيست. قدرت بيان او ما را تا سر حد عشق به خداوند و تا خورشيد زندگي با خود مي برد و چه زيباست آنجا كه در كنار اشعار حافظ درك كنيم  دوباره زيستن، دوباره عاشق شدن و دوباره اميد داشتن را...

پس بيائيم آنطور كه شايسته ماست به آن بنگريم، با دل و نيتي پاك....

به قول حافظ شيرين سخن:

شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است

                                     آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش

20 مهر... سالروز بزرگداشت حضرت حافظ، شاعر شيرين سخن پارسي را گرامي مي داريم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 18:13  توسط سبزرو  | 

اگر اين شب برود

اگر اين زهره پديدار شود

اگر از پشت همه تاريكي...

دل ما عاشق ديدار رخ يار شود

به خدا مي آيد...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:47  توسط سبزرو  | 

در امتحان الهي، حكمتي نهفته است.... روزي مصلحتش را خواهي فهميد... او فقط مي خواهد كه به او اعتماد كني...پس با ايمانت قدم بردار نه با چشمانت!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 18:32  توسط سبزرو  | 

پيشترها عشق زيبا روي بود

جاري و آرام مثل جوي بود

آه اما عشقهامان زرد شد

گرمي كاشانه هامان سرد شد

روزهاي غرق نيلوفر گذشت

غصه آمد، آب هم از سر گذشت

آه اگر يك لحظه عشق ياري كند

قلب هم قدري وفاداري كند

من تمام شب صدايش مي كنم

با شقايق آشنايش مي كنم

حيف، اما قلبهامان خالي اند

عشقهامان چون خزان پوشالي اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:10  توسط سبزرو  | 

آخرين تكه قلبم را به پروانه اي دادم كه رنگ پرهايش ديدن را از من گرفت...

چون از تمامي چيزهاي دور و برم پاك تر بود...

حتي آبي تر از حوض آبي كلبه تنهايي ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:16  توسط سبزرو  | 

شعري كه جوشيد از دلم،اين بار باشد مال تو

احساس شيرين دلي تبدار باشد مال تو

از من بريدي بي سبب، من هم گذشتم از دلم

پاينده باشي، سهم اين ايثار باشد مال تو

باشد برو، بي اعتنا تنها رهايم كن، ولي

قلبي كه مانده پشت اين ديوار باشد مال تو

جز شعر چيز ديگري در چنته ام پيدا نشد

قابل ندارد اين غزل، بردار باشد مال تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:29  توسط سبزرو  | 

روي قبرم بنويسيد كبوتر شد رفت

زير باران غزلي خواند، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت كه چه خورده است، غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود كه پرپر شد و رفت

روز ميلاد، همان روز كه عاشق شده بود

مرگ با لحظه ميلاد برابر شد و رفت

او كسي بود كه از غرق شدن مي ترسيد

عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد كرد

واژه خسته كه يك روز كبوتر شد رفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:42  توسط سبزرو  | 

نه مي توان ماند

نه مي توان رفت!!!

نه مي توان گريست و نه مي توان سكوت كرد

خسته تر از آنم كه مرا هر روز در تيربار سخنان تلختان بگيريد

خسته تر از اينكه ديوانه ناميده شوم

...و شانه هاي كم توانم

تاب به دوش كشيدن نگاه هاي سرد و سنگينتان را ندارد

مرا رها كنيد

خدايا...

كاش حرفهايم را مي فهميدند

كاش فقط صداي تو بود و صداي من...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:15  توسط سبزرو  | 

با احمق بحث نكنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند...

با وقيح جدل نكنم، چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي كند..

از حسود دوري كنم، چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم كنم باز هم از من بيزار خواهد بود...

تنهايي را به بودن در جمعي كه به آن تعلق ندارم ترجيح مي دهم...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 18:54  توسط سبزرو  | 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهائیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پایانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:2  توسط سبزرو  | 

از کودکی در گوشم خواندند دوست بدار تا دوستت داشته باشند...

حال می بینم اگر بر دوست داشتنم پافشاری کنم، از من متنفر خواهند شد!!!

...پس این عشق را در سینه پنهان می کنم...

تا شاید روزی در رویا و خیالاتم او را برای همیشه و تا ابد در کنار خود احساس کنم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:35  توسط سبزرو  | 

آسمان رنگ خدا گشت بیا پر بزنیم

باغ خورشید پر از چلچله ها گشت بیا سر بزنیم

فصل مهمان شدن پنجره ها یادت هست؟

پشت در جای غریبیست بیا در بزنیم

پر پرواز نداریم که پرپر بزنیم

جای پروانه چه خالیست بیا پر بزنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:21  توسط سبزرو  | 

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف از این بساط که برچیده می شود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت آن کسی که بخشیده می شود

تموم شد... یک ماه بود، اما به سرعت برق و باد گذشت... اومد ما رو عاشق کرد، وابسته کرد، شیفته خودش کرد... حالا که عاشق شدیم و وابسته، کوله بارش رو جمع کرده و می خواد بره... بره و یک سال دیگه برگرده، اما معلوم نیست که ما دوباره لیاقت میزبانیش رو داشته باشیم یا نه...

امروز دلم خیلی تنگه ... مثل کسی که عزیزترین کسش داره می ره سفر... یه سفر طولانی به انداره یک عمر ... می گن پشت سر مسافر گریه شگون نداره، اما این بار رو ازم نخواه گریه نکنم ... دلم داره تو سینم میترکه ... بزار به جای آب، پشت سرت اشک بریزم، تا شاید زودتر برگردی ... می خوام یه قولی بهم بدی، حداقل حالا که داری میری فراموشم نکنی ... یه وقت با خودت نگی این که تا وقتی من بودم وفا نداشت و قدرم رو ندونست اما حالا که دارم می رم...

نمی دونم لیاقت این رو دارم دوباره ببینمت، یا نه ... اما حالا که داری می ری سلام من رو به خدا برسون...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:42  توسط سبزرو  | 

صبح با تمام غرورش مرا می خواند، بلند می شوم، آفتاب از پشت شیشه پنجره لبخند می زند. باغچه پر از قناری است و کنار گلها، دخترکی با چشمانی شاد به من لبخند می زند. نگاهش چه آشناست. دخترک به من نگاه می کند... او را می شناسم، همان که در لحظات کودکی با من بازی می کرد، روی چمنها می غلتید و با من گریه می کرد. او کودکی من بود...

لحظه ای بعد، دختر چادر سفیدش را به سر می کند و عروسکش را در آغوش می گیرد، می خواهد برود! می گویم: صبر کن... نرو! می خواهم با من باشی!

اما می رود!!! رد پای کوچکش هنوز روی دفتر خاطرات هر روز زندگی ام باقی است...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:16  توسط سبزرو  | 

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

                                     از دیده گر سرشک چو باران چکد, رواست

                                     کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یکدو دم که مهلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

                                    تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد

                                    هشیار گرد, هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

                                   اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

                                   بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

                                  بی عمر زنده ام من و زین بس عجب مدار

                                 روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:41  توسط سبزرو  | 

در میان دست هایت عشق پیدا می شود

زیر باران نگاهت نسترن وا می شود

با عبور واژه ها از گوشه لب های تو

مهربانی های قلبت خوب معنا می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:46  توسط سبزرو  | 

گفتمش بی تو چه باید کردن

عکس رخساره ماهش را داد

گفتمش مونس شبهایم کو

رشته زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسید

به من از دور نگاهش را داد

یادگاری به همه داد و به من

انتظار سر راهش را داد

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1:10  توسط سبزرو  | 

معنای حقیقی عشق در گل ها نهفته است. کسی که بکوشد صاحب گلی شود... زیبایی پژمردنش را هم خواهد دید... اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد... همواره با او خواهد ماند چون آن گل با عطر گل ها... با غروب خورشید... با بوی زمین خیس و با ابرهای افق می میرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 20:57  توسط سبزرو  | 

الهی بی پناهان را پناهی

به سوی بی پناهان کن نگاهی

چه کم گردد ز سلطان گر نوازد

گدایی را ز رحمت گاه گاهی

گرفتم دامن بخشنده ای را

که بخشد از کرم کوهی به کاهی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:37  توسط سبزرو  | 

چه خوش روزی بود روز جدایی

اگر با وی نباشد بی وفایی

اگر چه تلخ باشد فرقت یار

در او شیرین بود امید دیدار

خوش است اندوه تنهایی کشیدن

اگر باشد امید باز دیدن

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:5  توسط سبزرو  |