|
عشق يعني گم شدن در كوي دوست هر چه در دل آرزوست يك تبسم، يك نگاه تكيه گاه و جان پناه يك تيمم، يك نماز... ***به سوگ مي نشينيم در شب شهادت مولود كعبه*** التماس دعا...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:53  توسط سبزرو
|
خدا نه براي خورشيد ... و نه براي زمين بلكه براي گل هايي كه برايمان مي فرستد چشم به راه پاسخ است...
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:4  توسط سبزرو
|
نشسته اي تو بي خبر ز رحمت خدا چرا به حق خويش ميكني تو بي وفا جفا چرا خداي كرده دعوتت، كه تا كند اجابتت پي اجابت دعا، نمي كني دعا چرا سحرگهان مناديت، ندا دهد در آسمان تو مست خواب غفلتي به وقت التجا چرا قسيم نار و جنتش روز جزا علي بود نمي شوي تو پيرو علي مرتضي چرا پيرو مرتضي علي كار خطا نمي كند اگر تو پيروي بگو خطا پس از خطا چرا علي غذاي خويش را به خلق بينوا دهد جاي غذا تو مي زني طعنه به بينوا چرا علي براي سيم و زر، عمر تلف نمي كند تو عمر خود تلف كني به خاطر طلا چرا
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 21:13  توسط سبزرو
|
هيچگاه ويتريني نداشتم تا دلم را در آن به نمايش بگذارم!!! در قامت يك فروشنده دوره گرد عاشق شدم از اين روست كه تمام خيابان هاي شهر... عشق مرا مي شناسند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:2  توسط سبزرو
|
صبح دو مرغ رها بي صدا صحن دو چشمان تو را ترك كرد شب، دو صف از يا كريم بال به بال نسيم از لب ديوار دلت پر كشيد آفتاب خار و خس مزرعه چشم تو آبشار موج فروخفته اي از خشم تو مي شود از باغ نگاهت، هنوز يك سبد از ميوه ي خورشيد چيد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 18:37  توسط سبزرو
|
وقتي برگ هاي پاييزي رو زير پاهامون لگدمال مي كنيم، يادمان باشد كه روزي به ما نفس هديه مي كردن!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:39  توسط سبزرو
|
كاش اشك آنقدر بي صدا مي باريد كه حرمت سكوت را نمي شكست!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:8  توسط سبزرو
|
عشق مثل خيسي زمين بعد از باران مي ماند، كه اگر آفتاب بتابد خيسي باران از بين مي رود، ولي اگر آفتاب نتابد زمين خيس مي ماند و بارور مي شود...حال اگر آفتاب بتابد و خيسي برود، قبل از رفتن رنگين كمان زيبايي خلق مي كند!!! بعضي ها باور دارند ديدن رنگين كمان به هر رفتني مي ارزد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:7  توسط سبزرو
|
چرا تو چرا تنها تو هندسه زندگي مرا عوض مي كني ضرب آهنگ آن را دگرگون مي كني پابرهنه و بي خبر وارد دنياي روزانه ام مي شوي و در پشت سر خود مي بندي و من اعتراض نمي كنم چرا تنها و تنها تو را مي گزينم ... و تو را دوست دارم؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:51  توسط سبزرو
|
هر بامداد به عابران صبح به خير مي گويي و در انتظار پاسخ قلب چوبي ات مي شكند! و هر غروب، دور از چشم آنان اشك هاي شيشه اي ات در تلاطم گندم زارها گم مي شود! و تو حتي در ميان مترسك ها هم چه تنهايي... به خاطر ديگران ايستادن بس است بيا كمي هم براي دل تنگمان قدم بزنيم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:12  توسط سبزرو
|
هر شب در آسمان گلي سفيد مي شكفد ... و دختر مهتاب با سبدي در دست مشت مشت، ستاره به چادر شب نثار مي كند ... و آنگاه نور نقره اي رنگ ماه مي شكافد سياهي شب را و بانگ مي زند: كه در دل هر تاريكي چشمه روشني بخش اميد پنهان است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:21  توسط سبزرو
|
گاه مي انديشم مي توان سخت گريست مي توان رنگ سپيد روي هر ديده كشيد مي توان در پس اين رنگ و درنگ بچه شد... ساده گريست مي توان ساده شكست ... و به پاي همه ريخت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط سبزرو
|
كاش دلهايي را كه به وسعت آسمانهاست، با ابرهاي نفرت سياه نمي كرديم... كاش چشمهايي را كه چون خورشيد مي درخشد، با نگاه هاي آلوده ، تيره و تار نمي كرديم... كاش دنياي پاك و قشنگ كودكي، تا ابد همراه ما مي ماند... كاش دست هاي نيازي را كه ملتمسانه به سويمان دراز مي شود، با غرور پس نمي زديم... اي كاش در پشت انسانيت انسان، اين همه بي عاطفگي آشيانه نمي كرد!!!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:48  توسط سبزرو
|
انتهاي همه جاده ها به چشمان من مي رسند كه مسافت انتظار را بي پروا پيموده ام زمين چقدر مهربان است وقتي بر آن قدم مي گذاري ... و آسمان آبي ترين نقطه دنياست وقتي كه تو به آن نگاه مي كني اي مسافر شبهاي تنهايي اگر دلت هواي خانه ابرام را كرد نشان آن را از ستاره ها بپرس كه همه شب تا سحر بيدارم...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 20:28  توسط سبزرو
|
در ديده ما آبي دريا همه عشق است دل بسته آيينه افكار صفاييم... يكسال با همه خوبي ها و بدي هاش گذشت... يكسال با زيتون ...يكسال با دوستاني كه به طراوت گل هاي بهاري بودن...يكسال با واژه عشق زندگي كردن، خنديدن و اشك ريختن، يكسال درد و دل كردن ... همه و همه و همه گذشت... سخت و راحت اما گذشت... تو اين يك سال خيلي ها اومدن و رفتن...خيلي ها كه با نظرات و درد و دل هاشون من رو شرمنده كردن... خيلي ها كه نخواستن نامشون رو صفحه زيتون حك بشه اما يادشون براي هميشه تو دفتر خاطرات زيتون موندگار شد و خيلي ها كه اومدن و رفتن بدون نام ونشوني اما عطر وجودشون رو جا گذاشتن... حالا ديگه اين زيتون يكساله مي تونه ادعا كنه كه منم هستم...عاشقونه و بي ريا، در كنار دل هاي دريايي و زلال و باصفا...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط سبزرو
|
گلم از خود رهيدن را بياموز به سر منزل رسيدن را بياموز مجال تنگ و راهي دور در پيش به پاهايت دويدن را بياموز زمين بي عشق خاكي سرد و مرده است به قلب خود تپيدن را بياموز جهان جولانگهي همواره زيباست به چشمت خوب ديدن را بياموز
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:17  توسط سبزرو
|
ذهن را بايد شست، جور ديگر بايد زيست... ذهن چون آيينه است و نور حق در دل اين آيينه جاري است. اگر تو سطح آن را پر از گرد و غبار نكني و غبار حسد، كينه، حرص، دروغ و همه ناپاكي ها را از آن بشويي، نور حق را كه همان عشق به اوست، اندر آن مي يابي... صفحه ذهن من و تو، پر از خط هايي كج و معوج و صدها نكته بي معناست، پاك كني بردار و پاك كن همه را... بعد با قلمي قرمز بنويس عشق... عشق... عشق و تمام صفحه را پر كن از اين نام مقدس و پس از آن زندگي را زيبا ببين. به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:35  توسط سبزرو
|
در ستيز اين شب سنگين به بادهاي غريبه... كه زمزمه درختان سوگوار را تا خورشيد خونين پيغام مي شوند... ...دردي بزرگ دردي از عشقي بزرگ را گفتم تا تكرار غصه هايم را آواز شوند آه...تو مي داني كه عشق ما را در چهار راه هاي فرياد در آغوش مي گيرد ...و ما با عشق از هيچ چيز نمي ترسيم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:57  توسط سبزرو
|
دل انگيزترين صبح سپيدم را به تو تقديم مي كنم تا غم انگيزترين بهانه بهار مرا به قاصدك هاي باراني بسپاري... شعرهايم را وقف سجده هايت مي كنم تا حرفي تازه براي تو داشته با شم... و صميمانه ترين سلامم را به كبوتران مي سپارم تا با عشق تو در آميرند... اي كه زيباترين نگاهها و پر سخاوت ترين عشق ها در دستان تو جا دارند... من با تمام وجود لحظه هاي تنهاييم، دوستت دارم و به اين حس ناب، افتخار مي كنم...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:27  توسط سبزرو
|
مي ريزد عاقبت يك روز برگ من يك روز چشم من هم در خواب مي شود زين خواب، چشم هيچكس را گريز نيست اما درون باغ... همواره عطر باور من در هوا پر است...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:44  توسط سبزرو
|
من چقدر دور افتاده ام از باران از ابرهای آبی نیزارها از خورشیدی که طلوع حرفهایم بود و غروب لحظه هایم را نقاشی می کرد چرا لحن غنچه ها را فراموش کرده ام سوال های بی جوابم کجا به پاسخ می رسند ترنم لحظه هایم در کدام آسمان جان می گیرند... کدام زمین؟ اما زمین نه! زمین با همه سنگینی اش، عروسی به پا کرده و آسمان نقل بر سرش می ریزد ...و سبزه زارها، لباس عشق بر تن می کنند پس تویی که راز عشق را می دانی مرا به آرزوهایم بشناسان و مرا رها مکن...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 15:51  توسط سبزرو
|
قطار ميرود ايستگاه خالي مي شود تكيه بر نرده هاي تنهايي مي زنم قطار مي رود تو مي روي من مي مانم و حرف هاي نگفته من و قطره اشكي لغزان قطار مي رود و سال هاست كه رفته است آن روزهاي با تو بودن ماندني است من ماندم و شعر تو و خواب هايي كه از ياد نخواهند رفت...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:47  توسط سبزرو
|
گفتي بگو عاشق و بيمار كيستي من عاشق توام، تو بگو يار كيستي هر شب من و خيال تو و كنج محنتي تو با كه اي و مونس و غمخوار كيستي من با غم تو، يار به عهد و وفاي خويش اي بي وفا تو يار وفادار كيستي تا چند گرد كوي تو گردم؟ دمي بپرس! كاينجا چه مي كني و طلب كار كيستي!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:40  توسط سبزرو
|
با يك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم توي دستش، اون هم يك شكلات گذاشت توي دست من... من بچه بودم، اونم بچه بود. سرم رو بالا كردم، اون هم سرش رو بالا كرد. ديد كه من رو مي شناسه، خنديدم، گفت: دوستيم؟ گفتم: دوسته دوست. گفت: تا كجا؟ گفتم: دوستي كه تا نداره... گفت: تا مرگ؟ خنديدم و گفتم: من كه گفتم تا نداره! گفت: باشه، تا پس از مرگ... گفتم: نه...نه...نه...نه... تا نداره! گفت: قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن، يعني زندگي پس از مرگ... باز هم با هم دوستيم؟ تا بهشت...تا جهنم...تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم؟ خنديدم و گفتم: تو براش تا هر كجا كه دلت مي خواد يه تا بذار! اصلا يه تا بكش از سر اين دنيا تا اون دنيا!!! اما من اصلا براش تا نمي ذارم!!! نگام كرد، نگاهش كردم! باور نمي كرد! مي دونستم اون مي خواست دوستي ما تا داشته باشه...دوستي بدون تا رو نمي فهميد!!! گفت: بيا براي دوستيمون يه نشونه بذاريم؟ گفتم: باشه تو بذار...گفت: شكلات!!! هر بار كه همديگرو مي بينيم، يه شكلات مال تو يكي مال من، باشه...گفتم باشه! هر بار يه شكلات مي ذاشتم توي دستش، اون هم يكي مي ذاشت توي دست من. باز همديگرو نگاه مي كرديم يعني كه دوستيم... دوسته دوست... من تندي شكلاتم رو باز مي كردم و مي ذاشتم توي دهنم و تند و تند مي مكيدم. مي گفت: شكمو... تو دوست شكموي مني و شكلاتش رو مي ذاشت توي يه صندوقچه كوچولو و قشنگ. مي گفتم: بخورش؟ مي گفت: تموم مي شه! مي خوام تموم نشه، براي هميشه بمونه! صندقش پر از شكلات شده بود، هيچ كدومش رو نمي خورد! اما من همشو خورده بودم!!! گفتم: اگه يه روز شكلاتاتو مورچه ها بخورن يا كرما، اون وقت چه كار مي كني؟ گفت: مواظبشون هستم. مي گفت: مي خوام نگهشون دارم، تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلاتمو مي ذاشتم توي دهنمو مي گفتم: نه... نه... نه... تا نداره، دوستي كه تا نداره!!! يكسال...دو سال... چهار سال... هفت سال...ده سال...بيست سال شده!!! اون بزرگ شده، من هم بزگ شدم. من همه شكلاتامو خوردم، اون همه شكلاتاشو نگه داشته! اون اومده امشب تا خداحافظي كنه! مي خواد بره...بره اون دور دورا!!! مي گه مي خوام برم اما زود بر مي گردم. من كه مي دونم مي ره و بر نمي گرده! يادش رفت شكلات به من بده...من كه يادم نرفته! يه شكلات گذاشتم كف دستش و گفتم اين براي خوردنه، يه شكلات هم گذاشتم كف اون يكي دستش و گفتم: اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت!!! يادش رفته بود ديگه صندوقي داره براي شكلاتاش، هر دوتاشو خورد!!! خنديدم... مي دونستم دوستي من تا نداره، اما دوستي اون تا داره مثل هميشه!!! خوب شد همه شكلاتامو خوردم، اما اون هيچكدومشو نخورده! حالا با يك صندوق پر از شكلات هاي نخورده مي خواد چكار كنه؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 16:44  توسط سبزرو
|
ماه به من گفت: اگر دوست تو بهت هيچ پيغامي نمي ده، تو چرا تركش نمي كني؟ بهش گفتم: آيا خورشيد تو رو ترك مي كنه در حالي كه نمي درخشي و نور نداري!!!
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:57  توسط سبزرو
|
به ساعت من تو تمام قرارها را نيامدي كدام نصف النهار را از قلم انداخته ام؟ قرار روزهاي بي قراري ام!!! كجاي آسمان ببينمت؟ من از جستجوي زمين خسته ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:19  توسط سبزرو
|
ديگر راز دلم را به كسي نخواهم گفت! حتي به آن گنجشكي كه روي درخت گردوي حياط در غروب آواز مي خواند حالا مي دانم كه سرمايه هر دلي رازهايي است كه براي نگفتن دارد حتي اگر دل را... بسوزاند بخشكاند برنجاند ديگر راز دلم را به كسي نخواهم گفت! حتي به تو!!! دلم را رنجاندي سوزاندي و خوشكاندي ولي به من فهماندي نگويم رازهاي دلم را حقيقت را ...در غروب غمگين يادها...
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:9  توسط سبزرو
|
تو زندگي دو نفر باش... يكي براي خودت ...و يكي براي ديگران براي خودت زندگي كن و براي ديگران زندگي باش!!!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 16:51  توسط سبزرو
|
قدم در جاده هاي زمان پيش به سوي تنهايي دارم، با قلبي تنگ تر از ديروز و بي رنگ تر به فردا... آسمان باز مي بارد، انگار غمي دارد... تو نگران باراني و نگاهت تابلوي قشنگ شبي زيباست...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 16:8  توسط سبزرو
|
بر من از خوي تو هر چند كه بيداد رود چون رخ خوب تو بينم، همه از ياد رود تا به كي عاشق دلخسته به اميد وصال شادمان سوي درت آيد و ناشاد رود نقش شيرين رود از سنگ، ولي ممكن نيست كه خيال رخش از خاطر فرهاد رود
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:49  توسط سبزرو
|
چه خوش برقي به چشم شب درخشيد چراغم را فروغي تازه بخشيد مخوان اي جغد شب لالايي شوم كه پشت پرده بيدار است خورشيد
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:22  توسط سبزرو
|
در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم... مي تواني تو به يك لبخندي اين فاصله را برداري...
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:20  توسط سبزرو
|
|
|