|
در حيرتم از مرام اين مردم پست اين طايفه زنده كش مرده پرست تا هست به ذلت بكشندش به جفا تا مرد به عزت ببرندش سر دست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:32  توسط سبزرو
|
اين همه خوني كه دنيا در دل ما مي كند جاي ما هر كس كه با شد ترك دنيا مي كند هر زمان گويم كه فردا ترك دنيا مي كنم تا كه فردا مي رسد، امروز و فردا مي كنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 22:16  توسط سبزرو
|
مهدي جان: پيش از آنكه دستان خالي ام در حضور فرداها... طومار شرمساري ام را امضا كنند... بيا و آنها را پر كن از دستان خويش ***ميلاد با سعادت يگانه منجي عالم بشريت، آخرين وصي حضرت رسول اكرم(ص) بر عاشقان و منتظران ظهورش مبارك و تهنيت باد***
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:39  توسط سبزرو
|
پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت شمار:
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 21:0  توسط سبزرو
|
پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكي است حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكي است اين همه جنگ و جدل، حاصل كوته نظري است گر نظر پاك كني، كعبه و بتخانه يكي است
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:13  توسط سبزرو
|
اگر مي خواهيد خدا را بشناسيد، در پي كشف رازها نباشيد، بلكه به گرداگرد خويش نگاه كنيد! او را خواهيد ديد كه با كودكان سرگرم بازي است. ...و به آسمان بنگريد: او را خواهيد ديد كه در ميان ابرها گام بر مي دارد، در حالي كه دست هايش را در آذرخش دراز كرده است و در باران پايين مي آيد... او را خواهيد ديد كه در ميان گل ها مي خندد، آن گاه به پا مي خيزد و در لابه لاي درختان دستانش را براي شما تكان مي دهد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 20:12  توسط سبزرو
|
زنده را تا زنده است بايد به فريادش رسيد ورنه بر سنگ مزارش آب پاشيدن چه سود زنده را تا زنده است قدرش بدان ورنه بر روي مزارش كوزه گل چيدن چه سود!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط سبزرو
|
زندگي را بي عشق سپري كردن غم بزرگي است، اما اين تقريبا برابر است با غمي كه زندگي را ترك كني، بدون اينكه به كسي كه عاشقش هستي بگويي كه دوستش داري!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:47  توسط سبزرو
|
ناز كمتر كن كه من اهل تمنا نيستم با خيالت ساختم، يك لحظه تنها نيستم ارتباط روح، با روح است و وحدت بين دل بي خبر از سوز عشق و راز دلها نيستم راز خوشبختي چه باشد، عشق و مهر و دوستي لحظه اي فارغ ز فكر يار زيبا نيستم من لبي تر كرده ام از باده ي جانسوز عشق بي جهت، ديوانه و محزون و شيدا نيستم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:30  توسط سبزرو
|
گاه اگر نغمه اي ساز كرده، هديه دل پاكت مي كنم، ترانه هايم چيزي نيستند، مگر شكوه سكوت تو كه به صدا در آميخته ام...بر لبانم اگر حرفي مي نشيند، به سحر آن لحظه اي مي ماند كه نسيمي نوازشگر، از شاخه هاي درختي مي گذرد و آن گاه آهنگي متولد مي شود و آن ندا چيزي نيست جز... **** آرزوي هميشه سبز ديدن تو ****
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:58  توسط سبزرو
|
فرصتي نيست بگويم غم پنهانم را مي گذارم ببرد چشم تو ايمانم را مي گذارم ببرد باد اگر قدرت داشت سمت گرماي تو، اين فصل زمستانم را تا كجا شرح دهم عشق چه بر من آورد تا كجا شرح دهم شوق فراوانم را آه، اگر جذبه ي خورشيد، تو را عاشق كرد شعله اي از تو مرا بس، كه دهم جانم را بي تو در خواب زمستاني دستان همه با چه آرام كنم لرزش دستانم را وقت آن است بگردم همه جا را، شايد در تو پيدا بكنم نيمه پنهانم را...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 17:53  توسط سبزرو
|
گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم، پيش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور اشكم از ديده نريخت ليك پس از اين همه سال...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 17:9  توسط سبزرو
|
...امروز روز توست.مثل دیروز, مثل فردا! اما چند روز دیگر از این روزها برای تو خواهد بود؟یادت باشد که روزها بازیچه زندگی تو نیستند, روزها ابزار زندگی تو هستند, ابزاری برای زندگی کردن! امروز تجربه کن و فردا به کار گیر و این یعنی پله ها را بالا رفتن, اگر امروز تجربه دیروز را تکرار کردی و نتیجه ای دوباره گرفته ای, بدان امروز را به این معلم سخت گیر یعنی تجربه باخته ای! معلمی که اول امتحان می گیرد و بعد آموزش می دهد. پس مراقب باش که هر چیزی را یک بار تجربه کنی, چون این معلم بد تا وقتی که درسش را یاد نگرفته ای تو را رها نخواهد کرد و صد البته که هزینه هنگفتی باید به او بپردازی, هزینه ای به قیمت عمر و فرصت هایت! پس سعی کن هر درس او را بار اول یاد بگیری, چون خیلی وقت نداری...چون پله ها آنقدر زیاد است که هر چقدر هم بروی باز هم راه پیش رو داری!!! اما خوشبختانه خیلی وقت ها می توان قبل از تجربه آموخت! کافی است خوب اطرافت را بنگری, پیرامون تو پر از ابزارهای رسیدن به موفقیت است. فقط باید بدانی چگونه این ابزارها را به کار گیری, دانستن شرط اول موفقیت توست.دیروز آموختی, امروز به کار گیر که فردا دو چندان بدانی. اول آنچه به تو یاد دادند, دوم آن چه خود به کار بردی و علم خود را به فرزندت یاد بده و این رسم پیشرفت آدمی است...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 17:42  توسط سبزرو
|
هوا خواه توام جانا و ميدانم كه مي داني كه هم ناديده مي بيني و هم ننوشته ميخواني ملامتگو چه در يابد ميان عاشق و معشوق نبيند چشم نابينا، خصوص اسرار پنهاني گشاد كار مشتاقان در آن ابروي دلبندت خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشاني ملك در سجده آدم زمين بوس تو نيت كرد كه در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انساني چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانانست مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشاني دريغا عيش شبگيري كه در خواب سحر بگذشت نداني قدر وقت اي دل، مگر وقتي كه درماني
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:30  توسط سبزرو
|
نمي دونم چرا هر وقت كه مي خوام بنويسم، نمي تونه اوني باشه كه من رو ارضا كنه، يعني به هر حال يه جوري مسير نوشته ام عوض مي شه، حالام كه مي خوام بنويسم راجع به چي نمي دونم؟! اما همين كه غربت دلامون واشه، خودش نعمتيه... مي دوني نياز دلامون پركشيدنه ، اما نه تا اوج آسمون، كه تا غروب سرخ هر چي نگاه غمگينه. دلم مي خواد هميشه يه پله بالاتر باشم، پله اي كه من رو برسونه به ابرها، جالبه نه؟ وقتي آدم زميني باشه و بخواد آسموني بشه، دلش زندوني قفسه هاي تنگ سينه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرك بكشه. احساس كردي كه گاهي اوقات دلت ديگه تو سينه ات بند نمي شه، همون موقع كه دلت مي گيره، همون موقع كه طاقت دلت تموم مي شه، از چي يا بهتر بگم از كي؟ از خيلي ها، از اونايي كه به دلت سنگ مي زنن، فكر مي كنن كه دلاي آدما اگه بشكنه، مي شه يه جوري كنار هم چيدش، اما تو كه خوب مي دوني، چيني بند زده كه چيني نمي شه، دلاي ما آدما كه... دلم مي خواد، قاصدك نگاه آدمايي كه دوستشون دارم، رو طلوع بي غروب زندگي سوار شه، ابرهايي كه هميشه ما رو به ياد تيكه هايي از بهشت مي ندازن، هميشه يه جايي كنار دلاي آسمونيمون باشن، چتر همه اونايي شم كه نمي خوان نم نم اشك هاي دلواپسي، رو سجاده بي نيازيشون تر شه... مي بيني خواسته دلاي آدما، هميشه از جنس بلوره، خود ماييم كه به بلور آرزوهامون شكل مي ديم، جوري كه به قالب آرزوهامون درآد. زندگي ما آدما، رو گردونه همين آرزوهاي كوچيك و بزرگ مي گرده. جايي كه اين گردونه وايسه، ما به آرزوهامون مي رسيم، پس بذار همين جا دعا كنيم: خدايا! همه اونايي كه دلاشون آسمونيه، نگاهشون بارونيه، خنده هاشون بي رياس، گريه هاشون رنگ يه دنيا شبنمه، به همه چيزهايي كه تمناي درونيشونه، برسن...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:31  توسط سبزرو
|
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت: ناز كم كن كه درين باغ بسي چون تو شكفت گل بخنديد كه از راست نرنجيم، ولي... هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:3  توسط سبزرو
|
آن روح كه بسته بود در نقش صفات از پرتو مصطفي روان شد بر ذات آن دم كه روان گشت ز شادي مي گفت شادی روان مصطفی را صلوات
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:39  توسط سبزرو
|
زندگي زيباست حتي اگركورباشي،خوش آهنگ است حتي اگر كر باشي، مسحور كننده است حتي اگر فلج باشي...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:57  توسط سبزرو
|
اگر تنها به فكر رسيدن باشيم، لذت گام برداشتن را فراموش خواهيم كرد.بايد به ياد داشته باشيم، همين كه تلاش مي كنيم و در سكون و ركود غوطه نمي خوريم، موفق هستيم. در لحظه زندگي كردن به ما فرصت مي دهد كه موفقيت هاي خود را تنها در دست يابي به اهداف بلند و بالاي خود نبينيم، در لحظه زندگي كردن به ما ياد مي دهد كه موفقيت همين جاست، موفقيت يعني خوب سپري كردن همين لحظه اي كه در آن هستيم. از كنار هم قرار گرفتن همين لحظه هاي به ياد ماندني و موفقيت هاي كوچك، خوشبختي ساخته خواهد شد. خوشبختي مي تواند محصول يك لبخند ماندگار باشد، زماني كه كمي به ديدگان خود رنگ محبت مي زنيم. خوشبختي مي تواند محصول يك نيايش پر از نياز باشد بدون چشمداشتي به اجابت از جانب خدا...خوشبختي مي تواند حاصل تجربه كردن غمي باشد كه به خاطر غصه هاي ديگران به دلمان مي نشيند. ...و خوشبختي مي تواند در حجم كوچك لحظه اي خلاصه شده باشد كه به چشم هايتان فرمان مي دهيد براي رنج ديگري ببارند...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:27  توسط سبزرو
|
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست شب تار است و ره وادي ايمن در پيش آتش طور كجا، موعد ديدار كجاست هر كه آمد به جهان، نقش خرابي دارد در خرابات مپرسيد كه هشيار كجاست آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند نكته ها هست بسي، محرم اسرار كجاست هر سر موي مرا با تو هزاران كار است ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست باز پرسيد ز گيسوي شكن در شكنش كاين دل غمزده، سرگشده، گرفتار كجاست عقل ديوانه شد آن سلسله مشكين كو دل ز ما گوشه گرفت، ابروي دلدار كجاست ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي عيش بي يار مهيا نشود، يار كجاست!!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:48  توسط سبزرو
|
زندگي را مي توان در غنچه ها تفسير كرد با نگاه سبز باران، عشق را تعبير كرد سینه ها را پر ز احساس كبوترها نمود كينه ها را با نگاهي ساده در زنجير كرد همچو شبنم چشم در چشم شقايق ها گشود طرح يك لبخند را بر برگ گل تصوير كرد
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:43  توسط سبزرو
|
محبت و عشق پاك موهبتي بس عظيم است كه نه به غرور آلوده است و نه در آن انديشه تملك و انتفاع راه برده است. محبت واقعي، خالص و بي دريغ و بي چشمداشت است. تمنا و طلب بهترين خير، براي كسي است كه مهرت را نثارش مي كني. تجربه بي وصفي است و يك گام بزرگ به سوي كمال و تعالي... جايي كه آرامش و شادي و سعادت و پيشرفت و خير و صلاح كسي برايت مطرح است و به ديده محبت به او مي نگري، عميق ترين غم دنيا رنگ مي بازد و با اوج شادي و شوريدگي جا عوض مي كند. مهم اين است كه چقدر رهايي؟ چقدر مي تواني ببخشي؟ و چقدر از شادي ديگري به وجد مي آيي، وقتي شادي ديگري آن چه نباشد كه تو بخواهي، چه بسا آن باشد كه در حالت عادي تو را تا اوج دلتنگي پيش ببرد... محبت خالص، گذشتن از خود است و حس شادي ژرف و عميق از رضايت و شادي ديگري...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 15:49  توسط سبزرو
|
يك پنجره براي ديدن يك پنجره براي شنيدن يك پنجره كه مثل حلقه چاهي در انتهاي خود ، به عقب زمين مي رسد وباز مي شود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ... يك پنجره كه دست هاي كوچك تنهايي را از بخشش شبانه عطر ستاره هاي كريم سرشار مي كند... و مي شود از آنجا خورشيد را به رغبت گل هاي شمعداني مهمان كرد يك پنجره براي من كافي است...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:37  توسط سبزرو
|
|
|