|
در عشق واقعي، انديشه ترس .جود ندارد، چون حس تملكي نيست كه ترس آفريند و هيچ توقع و چشمداشتي نيست كه اسارت به بار آورد.عشق الهي يعني رهايي، رها كردن و رها شدن و از آزادي و شادي و آرامش ديگري لذت بردن و مشعوف شدن! عشق واقعي بي وصف و بي مانند است. آرزوي شادترين و ژرف ترين آرامش ممكن در بالاترين حد تصور براي آن كه دوستش داري، هر چند در ظاهر برايت توام با ژرف ترين غم هاي دنيا شود!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:24  توسط سبزرو
|
مهر و محبت، دعاي بي دريغي است كه در هيچ شرايطي از آن كه دوستش داري، مضايقه اش نمي كني. همان محبتي كه هيچ سدي را ياراي ايستادن در برابرش نيست و بي واسطه و بي درنگ از فراسوي فرسنگ ها فاصله، از طريق امواج قدرتمند كائنات به آن كه دوستش داري مي رسد و تنها همين يك شادي و شوريدگي براي كل غم هايي كه داري بس است!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:43  توسط سبزرو
|
كارم فقط شده است چو مجنون گريستن در سوگ ليلي، از دل محزون گريستن چون ابر در جدايي دريا فنا شدن چون ابر در سياهي گردون گريستن وقت قرار آمد و اما نيامدي تنها قرار من شده اكنون گريستن
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:44  توسط سبزرو
|
سينه مالامال درد است، اي دريغا مرهمي دل ز تنهايي به جان آمد، خدا را همدمي چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي در طريق عشق بازي، امن و آسايش بلاست ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:35  توسط سبزرو
|
امروز، روز يه موجود آسمونيه...يه موجودي كه درياي بي كران محبت و گذشته. كسي كه خودش مي سوزه و آب مي شه، تا زندگي تاريك كودكان خودش رو روشن كنه... او كه هميشه نقش حامي و پشتيبان خانواده رو در زندگي ايفا مي كنه و در سايه وجود اوست كه همه مي دونن چه بايد بكنن و هيچكس حق تجاوز از حد و حدود رو نداره... آري، پدر... كسي كه چون كوه مقاوم و چون رود جاريه. كسي كه وقتي تو چشماش نگاه مي كني، وقتي بهش تكيه مي كني، احساس مي كني در كنار او قدرتمندترين انسان روي زميني... تقديم به كسي كه استوار بودن در زندگي رو از او آموختم... حسن تو هميشه در فزون باد رويت همه ساله لاله گون باد اندر سر ما خيال عشقت هر روز كه باد، در فزون باد هر سرو كه در چمن بر آيد در خدمت قامتت، نگون باد چشمي كه نه فتنه تو باشد چون گوهر اشك، غرق خون باد هر جا كه دليست در غم تو بي صبر و قرار و بي سكون باد هر دل كه ز عشق توست خالي از حلقه وصل تو برون باد در پناه حضور سبز تو، توفان غم، مرا جا مي گذارد. در كنارت، ژرفاي آرامش را احساس مي كنم و بي تو، سيل بي رحم تنهايي، مجالم نمي دهد... تقديم به تو...روزت مبارك. .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:5  توسط سبزرو
|
حاصل ضرب توان در ادعا، مقداري ثابت است. هر چه توان انسان كمتر باشد، ادعاي او بيشتر است و هر چه توان انسان بيشتر باشد، ادعاي او كمتر!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:35  توسط سبزرو
|
گر بود عمر، به ميخانه رسم با دگر بجز از خدمت رندان، نكنم كار دگر خرم آن روز كه با ديده گريان بروم تا زنم آب در ميكده، يك بار دگر معرفت نيست در اين قوم، خدا را سببي تا برم گوهر خود را به خريدار دگر راز سربسته ما بين كه به دستان بردند هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر هر دم از درد بنالم كه فلك هر ساعت كندم قصد دل ريش به آزار دگر
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:19  توسط سبزرو
|
روزگاريست در اين كوچه گرفتار توام باخبر باش كه در حسرت ديدار توام گفته بودي كه طبيب دل هر بيماري پس طبيب دل من باش، كه بيمار توام
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:24  توسط سبزرو
|
زندگي زيباست سر برون آوردن گل از درون برف تاب نرم رقص ماهي در بلور آب خواب گندم زارها در چشمه مهتاب آمدن، رفتن، دويدن، عشق ورزيدن...
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:0  توسط سبزرو
|
وقتي كه ديگر نبود، من به بودنش نيازمند شدم!وقتي كه رفت، من به انتظار آمدنش نشستم! وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم! وقتي او تمام شد، من آغاز شدم! ...و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگي كردن و تنها مردن!!!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:49  توسط سبزرو
|
هر كه عاشق شد، جفا بسيار مي بايد كشيد بهر يك گل، محنت از صد خار مي بايد كشيد من به مرگم راضيم، اما نمي آيد اجل بخت بد، بين كز اجل هم ناز مي بايد كشيد
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:11  توسط سبزرو
|
قطعه گمشده ايي از پر پرواز كم است يازده بار شمرديم و يكي باز كم است اين همه آب كه جاريست، نه اقيانوس است عرق شرم زمين است كه سرباز كم است
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:34  توسط سبزرو
|
در بهار زندگي احساس پيري مي كنم با همه آزادگي، فكر اسيري مي كنم بس كه بد ديدم ز ياران به ظاهر خوب خود بعد از اين بر كودك دل سخت گيري مي كنم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:28  توسط سبزرو
|
اگر با دلت كسي يا چيزي را دوست داري، زياد جدي نگير! چون ارزشي ندارد، كار دل دوست داشتن است، مانند چشم كه كارش ديدن است!!! اما اگر يك روز با عقلت كسي را دوست داشتي، اگر عقلت عاشق شد، بدان كه داري چيزي را تجربه مي كني كه نامش عشق است...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:6  توسط سبزرو
|
اي زندگان اينك كمي هم زندگي بايد عزيزانم، شما را گوهري ارزنده خواهم داد به جان لحظه ها سوگند كه فردا جنس ديروز است قسم بر رفته ديروز
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:31  توسط سبزرو
|
دست هايت تكيه گاهم بود و نيست عشق تو پشت و پناهم بود و نيست حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم چيز سبزي در نگاهم بود و نيست عشق، اين سرمايه بازار دل آب اين روي سياهم بود و نيست ياد آن ايام مشتاقي بخير عاشقي تنها گناهم بود و نيست
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:44  توسط سبزرو
|
بنده من نماز شب بخوان كه يازده ركعت است، خدايا خسته ام، نمي توانم نيمه شب يازده ركعت بخوانم. بنده من قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان، خدايا سه ركعت زياد است! بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان كن و بگو، خدايا من در رختخوابم و اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد! بنده من همان جا كه دراز كشيدي تيمم كن و بگو يا الله...خدايا هوا سرد است، نمي توانم دستانم را از زير پتو بيرون آورم! بنده من در دلت بگو يا الله...ما نماز شب را برايت حساب مي كنيم. بنده اعتنايي نمي كند و مي خوابد!!! خداوند مي گويد: ملائكه من ببينيد من چقدر آسان گرفتم اما بنده من خوابيده است! چيزي به اذان صبح نمانده است او را بيدار كنيد، دلم برايش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده! خداوندا : دو بار او را بيدار كرديم، ولي باز هم خوابيد... ملائكه من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست! پروردگارا : باز هم بيدار نمي شود!!! اذان صبح را مي گويند، هنگام طلوع آفتاب است...اي بنده من بلند شو نماز صبحت قضا مي شود؟ خورشيد از مشرق سر بر مي آورد. خداوند رويش را بر مي گرداند و مي گويد: ملائكه من آيا حق ندارم با اين بنده قهر كنم؟؟؟ واي نه!...خداي مهربونم، با من قهري؟!... ولي باز هم خدا من را مي بخشد و باز هم...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:22  توسط سبزرو
|
چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن براي ديگران چون كوه بودن ولي در چشم خود آرام شكستن ********* براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن به رسم دوستي، دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شكستن ********* به نزد عاشقان، چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن به من هر دم نواي دل زند بانگ چه خوش باشد از اين غمخانه رستن
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 20:44  توسط سبزرو
|
اگر ايران بجز ويران سرا نيست من اين ويران سرا را دوست دارم اگر تاريخ ما افسانه رنگ است من اين افسانه ها را دوست دارم نواي ناي ما گر جان گداز است من اين ناي و نوا را دوست دارم اگر آب و هوايش دلنشين نيست من اين آب و هوا را دوست دارم من اين دلكش زمين را مي پرستم من اين روشن سما را دوست دارم اگر بر من ز ايراني رود زور ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 18:6  توسط سبزرو
|
خيلي سخت است وقتي همه كنارت باشند و باز احساس تنهايي كني، وقتي عاشق باشي و هيچ كس از دل عاشقت باخبر نباشد، وقتي لبخند مي زني و توي دل گرياني، وقتي تو خبر داري و هيچ كس خبر ندارد، وقتي به زبان ديگران حرف مي زني ولي كسي نمي فهمد، وقتي فرياد مي زني و كسي صدايت را نمي شنود، وقتي تمام درها به رويت بسته است...آن گاه دستهايت را به سوي آسمان بلند مي كني و از اعماق قلب تنها و عاشق و گريانت بانگ بر مي آوري كه" اي خداي بزرگ دوستت دارم" و حس مي كني كه ديگر تنها نيستي...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:23  توسط سبزرو
|
كودك كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي بدون هيچ كمكي، چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بين تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه؟ دوباره گفت: اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند، وقتي زبان آنها را نمي فهمم؟ خداوند گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فرشته ات اين دست هايت را كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي زندگي مي كنند، چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود؟ خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند، او به آرامي يك سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو؟ خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني او را ناجي صدا كني... تقديم به او كه بودنش باعث آرامش جسم و روح من است... روزت مبارک. .
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:45  توسط سبزرو
|
عشق مانند آب می ماند که می توانی آن را درون دستت پنهان کنی, ولی بعد که دستت را باز می کنی می بینی که نیست, قطره قطره چکیده, بی آنکه بفهمی...اما دستت پر از خاطره هاست!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:38  توسط سبزرو
|
بمان با من، که من بی تو، صدایی خسته در بادم در این اندوه بی پایان، بمان تنها تو در یادم چه شبهایی که من بی تو، شراب عشق نوشیدم ولی بی عشق ماندم من، کنار غنچه روییدم
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:57  توسط سبزرو
|
|
|