تبليغاتX
زيتون

هر كه ما را ياد كرد، ايزد مر او را ياد باد

هر كه ما را خوار كرد، از عمر برخوردار باد

هر كه اندر راه ما خاري فكند از دشمني

هر گلي از باغ وصلش بشكفد، بي خار باد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:48  توسط سبزرو  | 

اگر مي خواهي ارزش خود را نزد خدا بداني، نگاه كن ببين ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:47  توسط سبزرو  | 

فاطمه بر عرض عالم كوكب است

فاطمه آموزگار زينب است

اي كه هستي غرق عصيان و گناه

هر چه مي خواهي، تو از زهرا بخواه

با كه حرف خويش را نجوا كنم

قبر زهرا را كجا پيدا كنم

كاش از قلبم به قبرش راه داشت

كاش زهرا هم زيارتگاه داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:51  توسط سبزرو  | 

داستان انسان هاي معمولي، حكايت مردان و زناني است كه خودشان را ارزان مي فروشند!!!

انسان معمولي، به چيزي بسيار كمتر از قابليت هايش رضايت مي دهد. بعد هم نمي فهمد كه چرا نااميد و از زندگي اش ناراضي است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28  توسط سبزرو  | 

بعد تو...

من غروب خويش را فهميده ام

حجم درد سينه را سنجيده ام

من حضور ابري آيينه را

در نگاه خسته خود ديده ام

چون شفق در بستر زخمي خويش

هم صدا با زخم خود روييده ام

رويش سبزينه اي در من نبود

من از اين بي حاصلي رنجيده ام

بعد تو در غربت آيينه ها

من غروب خويش را فهميده ام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:39  توسط سبزرو  | 

مهدي جان:

اي كاش چون نسيم بر آستان تو مي پيچيديم، تا مي گفتمت كه گيسوي جهان آشغته است و بر چشم آدميان پوشيده! اي انسان نازل شده، ما خيل مجنون آواره ايم و ليلي ما صحراست، ما را يوسف فروخته است و يوسف ما زليخاست، ما زليخايان از يوسف گذشته ايم و يوسفان از زليخازاده!!! ما در هزار جلوه حسن تو زنداني شده ايم. گوش ما قرنهاست كه در روياي صداي تو فرو رفته است و هيچ چيز نمي شنود، مي دانيم بوي تو گل ها را باز مي كند و با صداي تو كوهها سر به شانه همديگر  مي نهند و از فرط عشق مي نالند...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:51  توسط سبزرو  | 

پشت هر ديوار دل، ديوار بود

خستگي، سرمايه تكرار بود

                                             در مسير كوچه هاي انتظار

                                             ياد تو، بر دوش من آوار بود

بعد تو بر آيينه نقشي نبست

آيينه در حسرت ديدار بود

                                             زخم هاي بي كسي، بر شانه ام

                                             همچو داغ لاله ها بسيار بود

در خيال آبي دستان تو

دست من، نيلوفري تب دار بود

                                            بغض گريه بر گلوي زخمي ام

                                           چون فشار حلقه هاي دار بود

برده اند هر لاله را در مسلخي

عاشقي هم معني پيكار بود

                                           بعد تو ماندن دگر طرحي نداشت

                                           زندگي در حجم يك پيكار بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط سبزرو  | 

در مقايسه با تمام دوران تاريخ بشر، ما در غني ترين دوران زندگي مي كنيم. آيا توانسته ايم با عملكرد درست ثروتي را كه سهم عادلانه ماست، از جامعه بگيريم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:54  توسط سبزرو  | 

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني

و آنچنان مات، كه يك دم مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:19  توسط سبزرو  | 

خيالي نيست...

بگذار منفجر كنند مرا با بمبي كه در كلماتشان كار گذاشته اند و يا حلق آويزم كنند با طناب داري كه با زبانشان  مي بافند!!!

مهم خورشيدي است كه امروز، از هيچ و پوچ برايم سايه مي سازد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:8  توسط سبزرو  | 

دردم از يار است و درمان نيز هم

دل فداي او شود و جان نيز هم

 اين كه مي گويند آن خوش تر ز حسن

يار ما اين دارد و آن نيز هم

ياد باد آن كو به قصد خون ما

عهد را بشكست و پيمان نيز هم

دوستان، در پرده مي گويم سخن

گفته خواهد شد به دستان نيز هم

چون سر آمد دولت شبهاي وصل

بگذرد ايام هجران نيز هم

هر دو عالم يك فروغ روي اوست

گفتمت پيدا و پنهان نيز هم

اعتمادي نيست بر كار جهان

بلكه بر گردون گردان نيز هم

عاشق از قاضي نترسد، مي بيار

بلكه از يرغوي ديوان نيز هم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:37  توسط سبزرو  | 

كنار بركه دلم، نشستم و نيامدي

دوباره در سكوت خود، شكستم ونيامدي

سوال كردم از خدا، نشانه خانه تو را

سكوت كرد و در سكوت، شكستم و نيامدي

انتظار، دلهايمان را تنگ در آغوش مي كشد و فوج چشمها در انتظار كبوتران دلت به آسمان مي رسند، با اين همه مي دانيم كه روزي ما را در خود خواهي گرفت، اي رودخانه آفرينش، آن روز مژگان هاي خشكيده در اشك خود را در اين رودخانه مي شوييم و تو ما را مي بري و مي رساني به كوچه اي كه خداوند در آن واقع است...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:52  توسط سبزرو  | 

شاهد مرگ غم انگيز بهارم، چه كنم

ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه كنم

نيست از هيچ طرف راه، برون شد ز شبم

زلف افشان تو گرديد حصارم، چه كنم

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دل بسته اين ايل و تبارم، چه كنم

من كزين فاصله، غارت زده چشم توام

چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم

يك به يك هر مژه ات با دل من مشغول است

ميله هاي قفسم را نشمارم چه كنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:33  توسط سبزرو  | 

هر كه دل آرام ديد، از دلش آرام رفت

چشم ندارد قرار، آن كه در اين دام رفت

گر به همه عمر خويش، با تو برآرم دمي

حاصل عمرم دم است، باقي ايام رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:47  توسط سبزرو  | 

حرفهايي هست براي گفتن، كه اگر گوشي نبود، نمي گوييم...

و حرفهايي هست براي نگفتن، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند...

و سرمايه ماورايي هر كس، حرفهايي است كه براي نگفتن دارد...

حرفهايي كه پاره هاي بودن آدمي اند...

و بيان نمي شوند، مگر آنكه مخاطب خويش را بيابند!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:39  توسط سبزرو  | 

اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

 

پاسخ امير نظام گروسي به حضرت حافظ :

 

اگر آن كرد گروسي بدست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردي به آن باشد كه ملك خويشتن بخشي

نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را

 

پاسخ زيباي دكتر انوشه به امير نظام گروسي :

 

اگر آن مهرخ تهران بدست آرد دل ما را

به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاك گور مي بخشند

نه بر آن مه لقاي ما كه شور افكنده دنيا را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:2  توسط سبزرو  | 

تو به من ياد دادي، بدون بال هم مي توان پرواز كرد. مي توان روي بلندي سكوت، تا فلك تا آخرت فرياد كرد. تو به من ياد دادي، مي توان دست كشيد روي يك شاخه گل. مي توان لبخند را به دو نيم تقسيم كرد. مي توان شادي و غم را با نگاه تقديم كرد. تو به من ياد دادي، مي توان عرش خدا را پيمود. مي توان روي زمين، دانه مهر و محبت پاشيد. در زمستاني سرد، سردي خانه اي را گرم كرد. مي توان با يك گل ياس، همه را شاد نمود...

(( آنچه زيباست عزيز نيست، آن كه عزيز است زيباست ))

تقديم به استادي كه به من درس زندگي كردن آموخت...

استاد به شما حق مي دم كه ناراحت بشيد. من فراموش كار نيستم، ولي بعضي چيزهارو به زبون نميشه آورد...

چون ميدونم از اين كه استاد خطابتون كنم گله مند مي شيد....

از اعماق وجودم آرزو مي كنم:

اميد آن است كه در گلشن هستي

                                                     چون گل، با لب پر خنده بماني

چون زهره به پيشاني عالم بدرخشي

                                                      تاجي شوي و بر سر آينده بماني

روزتون مبارك...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:16  توسط سبزرو  | 

ديدار خويش را برآستان تو حوالت كرده ايم، اي آيينه اندرون الهي! قفل دل را در انتظار تو فرسوده ايم، اي كليددار گنج خانه كائنات! ديده به روشنان چشمان خويش گشوده ايم، اي ديده مشاهده الله! گوش به حرير پرده هاي آواز تو داده ايم، اي كه ترنم نرمت، شمشير را به كرشمه مي آرد و بانگ بلندت، تسبيح جبرئيل را مي گسلد. به راه تو آنقدر اشك ريخته ايم، تا كشتي نجات پديدار آيد و آنقدر آه كشيده ايم، تا بادبان نوح به اهتراز در آيد. سلام بر گاهواره اي كه لالايي تو را پرورد، سلام بر دستاني كه نان نوازش تو را تأمين كرد، سلام بر چكه آبي كه از زمزم وضوي تو جاري شد، سلام بر قطره هاي وضوي تو! سلام بر تو كه در تمامي ساعتهاي جهان، همچون زمان جاري شده اي (في هذه الساعه ومن كل ساعه) تو كه همچون زمان مي گذري و عبورت را در نمي يابيم، مي آيي و به چشمت نمي بينيم، بيهوده نيست كه تو را امام زمان گفته اند، زمان نيز از تو پيروي مي كند، زمان نيز پشت سر تو به حركت در مي آيد و حتي گاهي براي سجده هاي تو طولاني مي شود! تو زمان زمانهايي! زمان همواره مي گذرد، اما تو هميشه ايستاده اي...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  توسط سبزرو  | 

هر كسي اين توانايي را دارد كه حداقل در يك كار، يا بعضي اوقات در بيشتر از يك كار، مهارت و تبحر داشته باشد. آنچه مانع ما مي شود اين باور است كه ما آدم هاي معمولي هستيم و توانايي اين كار را نداريم پس چرا تلاش كنيم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:45  توسط سبزرو  | 

وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند

از من به جز هر لحظه فرسودن چه مي ماند

از من چه مي ماند جز اين تكرار پي در پي

تكرار من در من، مگر از من چه مي ماند

غير از خيالي خسته از تكرار تنهايي

غير از غباري در لباس تن چه مي ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:47  توسط سبزرو  | 

سعي كن يك مشت آب را در دستانت بفشاري، خواهي ديد كه به سرعت ناپديد خواهد شد، اما اگر به آرامي دستت را در همان آب رها كني، مي بيني كه با تمام وجود آب را حس خواهي كرد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط سبزرو  | 

هزار بار گفته ام، نهال مهربانيم

بيا كه با حضور خود به عرش مي رسانيم

غزال دشت زندگي، بهار نورسيده ام

چه مي شود بهار من، بهار خود بخوانيم

هجوم سبز خاطره، دليل با تو بودن است

از اين گواه بيشتر چه چيز مي ستانيم

به هر ستاره مي رسم خيال مي كنم تويي

تمام مي شود مگر خيال كهكشانيم

خدا كند كه باز هم، شميم بوي تو شود

روان ميان خانه ام، بهار زندگانيم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:21  توسط سبزرو  | 

هنگامي كه با تند باد حوادث جهان دست به گريباني و با سرسختي توفان زندگي در بند، تا مي تواني ايستادگي كن، ولي آنگاه كه نه پاي رفتنت ماند و نه تاب ايستادن، بنشين و صبر كن  و بدان كه توفان هاي زندگي را دوراني است و تندبادهاي زمانه را زماني ، مهم اين است كه تو براي برخاستن مهيا باشي...    

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:35  توسط سبزرو  | 

عشق اگر عمري بيازارد مرا

عاقبت از خاك بر مي دارد مرا

هم تواند آنكه بردارد ز خاك

در كنار دوست بگذارد مرا

آنكه جان و هستيم در دست اوست

گو به دست مرگ نسپارد مرا

انتظارش گرچه زارم مي كشد

آرزويش زنده مي دارد مرا

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:35  توسط سبزرو  | 

گل زرد، گل سرخ و غنچه اي كه اميدي در دل خود بسته است و دارد باز مي شود. خيلي به اين غنچه فكر مي كنم، خيلي، ساعت ها، شب ها و... هميشه. به اميدش، به آينده اش، به انسان هايي كه دلهاشان به او شبيه است و شايد سرنوشتشان هم با او يكي است و از خود مي پرسم: آيا اين غنچه باز مي شود؟ مي شكفد؟ آفتاب روشن و گرم آسمان، بر قلب بسته و تنگش خواهد تابيد؟ نسيم بهار، گلبرگ هايش را نوازش خواهد داد؟ بلبلي به شوق ديدارش براي او آوازهاي عاشقانه خواهد خواند و بالاخره پروانه اي بر سرش خواهد نشست و قطره پاك باران و شبنمي، در دهانش خواهد چكيد؟ نمي دانم! هيچ چيز نمي دانم!!!

اين گل زرد و گل سرخ، همه به انتظار او هستند و نگران سرنوشت او.

آيا مي پژمرد و بر باد مي آورد؟ يا مي شكفد و زندگي مي كند؟

هيچ چيز نمي دانم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:24  توسط سبزرو  | 

شب گر رخ مهتاب نبيند سخت است

لب تشنه اگر آب نبيند سخت است

ما نوكر و ارباب تويي مهدي جان

نوكر رخ ارباب نبيند سخت است

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 10:40  توسط سبزرو  | 

شبي ياد دارم كه چشمم نخفت

شنيدم كه پروانه با شمع گفت:

كه من عاشقم، گر بسوزم رواست

تو را گريه و سوز و باري چراست؟

بگفت: اي هوادار مسكين من!

برفت انگبين، يار شيرين من

چو شيريني از من به در مي رود

چو فرهادم آتش به سر مي رود

تو بگريزي از پيش يك شعله خام

من استاده ام، تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق گر پر بسوخت

مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط سبزرو  | 

انتخاب شما براي اينكه با چه افرادي معاشرت و حشر و نشر كنيد( چه از نظر كاري و چه از نظر شخصي ) يكي از مهمترين انتخاب هاست. اگر با بوقلمون نشست و برخواست كنيد، هرگز نمي توانيد با عقاب پرواز كنيد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط سبزرو  | 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد

ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد

يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت

يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد

گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم

چون سخت بود، در دل سنگش اثر نكرد

شوخي مكن كه مرغ دل بي قرار من

سوداي دام عاشقي از سر بدر نكرد

هر كس كه ديد روي تو، بوسيد چشم من

كاري كه كرد ديده من بينظر نكرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط سبزرو  | 

هر چيزي بنا به دليلي رخ مي دهد. به ياد داشته باشيد كه موفقيت يا شكست، بر حسب اتفاق و شانس نيست. دليل خاصي براي اين ها وجود دارد. وقتي عملي را دوباره تكرار مي كنيد، به همان نتيجه مي رسيد و فرقي هم نمي كند كه شما كه هستيد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:12  توسط سبزرو  | 

وقتي جوان تر هستيد درباره اينكه مردم راجع به شما چه نظري دارند نگرانيد. وقتي پيرتر مي شويد مي فهميد كه اصلا هيچ كس به شما فكر نمي كرده است!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:51  توسط سبزرو  | 
!!!

من يكي ديوانه ام كندر من اين ديوانگان

خويشتن را ديده بر خويشتن خنديده اند

آب صاف از جوي نوشيدم مرا خواندند پست

گرچه خود خون يتيم و پيرزن نوشيده اند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:49  توسط سبزرو  | 

دلم مي خواد قاصدك نگاه آدم هايي كه دوستشون دارم، رو طلوع بي غروب زندگي سوار شه. چتر همه اونايي شم، كه نمي خوان نم نم اشك هاي دلواپسي رو سجاده بي نيازيشون تر شه...

نمي دونم كجاي راه دوستي هستم، ابتدا يا نيمه راه، اما هر كجا كه باشم بزار آينده دوستيمون رو با اين جمله زلال كنم:

دوستت دارم دوست من...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:43  توسط سبزرو  | 

با همه دريا دلي، دل را به درياها زدم

پشت پا بر اصل بي بنياد اين دنيا زدم

با هزاران آرزو، با صد هزار شوق و اميد

از پس ديروز و امروز، ناگهان فردا رسيد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:36  توسط سبزرو  | 

چقدر عجيب است!كودك كه هستيم، آرزو داريم كه بزرگ شويم، بزرگتر كه مي شويم، آرزوي دوران بلوغ را داريم و پس از آن از ازدواج صحبت مي كنيم و بعد كم كم طالب گوشه گيري مي شويم و سپس به عقب برگشته و با حسرت به راهي كه پيموده ايم مي نگريم. آن زمان است كه متوجه مي شويم باد سرد زمستاني، بر آرزوهايمان وزيده است، چه عمر بي حاصل گذشت.

ما چقدر دير متوجه مي شويم كه زندگاني و حيات يعني همان دقايق و ساعاتي كه هر روز تند گذشتن آن را خواستار بوده ايم!!!

سعديا دي رفت و فردا همچنان معلوم نيست           

در ميان اين و آن فرصت شمار امروز را

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:59  توسط سبزرو  |