تبليغاتX
زيتون

روي تو كس نديد و هزارت رقيب است

در غنچه اي هنوز و صدت عندليب هست

گر آمدم بكوي تو چندان غريب نيست

چون من در آن ديار هزاران غريب هست

هر چند دورم از تو كه دور از تو كس مباد

ليكن اميد وصل توام عنقريب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست

هر جا كه هست، پرتوي روي حبيب است

آنجا كه كار صومعه را جلوه مي دهند

ناقوس دير راهب و نام صليب هست

عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرد

اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:50  توسط سبزرو  | 

در تمام مراحل حيات، در آهنيني بر روي گذشته، يعني آن ديروزي كه ديگر وجود ندارد، محكم ببنديد و همينطور يك پرده فولادين جلوي آينده، فردايي كه هنوز به وجود نيامده است بكشيد، آنوقت با اطمينان خاطر امروزتان را بگذرانيد.

اگر بار مشكلات آينده را بر غم و اندوه گذشته افزون سازيد، نيرومندترين افراد را از پا در خواهد آورد، با تشويش براي آينده بي جهت نيروي خود را تلف نكنيد و گرفتاري عصبي براي خود پيش نياوريد!!!

امام صادق(ع) مي فرمايند:

روزها بر سه قسمند:روزهايي كه گذشته و ديگر به دست نمي آيد، روزي كه در آن هستيم و بايست مغتنم شمرد و فردايي كه تنها آرزوي آمدنش را داريم.

شايد از خود بپرسيد: بنابراين نبايد هيچ قدمي براي آينده برداشت؟

هرگز چنين منظوري در ميان نيست، بلكه بهترين وسيله براي تهيه مقدمات آينده، همان تمركز هوش و توجه به كار امروز است، كه بايد آن را شايسته انجام داد، چون اين يگانه راهي است كه آينده ما را تامين خواهد كرد و تفاوت بسيار است بين نقشه براي آينده كشيدن و در تشويش و نگراني براي آينده بودن...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:21  توسط سبزرو  | 

چه انتظار عجيبي!

تو بين منتظران هم، عزيز من چه غريبي!

عجيب تر كه چه آسان، نبودنت شده عادت

چه بي خيال نشستيم، نه كوششي، نه وفايي

فقط نشسته و گفتيم:

خدا كند كه بيايي!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:2  توسط سبزرو  | 

هرگز در مقام تلافي بر ميائيد، زيرا در آن صورت به خويشتن زيادتر از آنها آسيب خواهيد رسانيد، بهتر است حتي يك دقيقه از عمر خود را درباره كساني كه دوستشان نداريد تلف نكنيد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:20  توسط سبزرو  | 

ما اغلب با پرداختن به چيزهاي كوچكي كه مي بايستي منفور داريم و فراموششان كنيم، زندگي را به كام خود تلخ و ناگوار مي سازيم. ما در اين دنيا چند صباحي بيشتر زنده نيستيم، با وجود اين چه ساعات بسياري از اين عمر گرانمايه و بازنيافتني كه در تامل و غصه درباره چيزهايي كه در طي سالها هم خودمان و هم ديگران فراموشش مي كنند، تلف مي شود. پس بيائيم زندگي را وقف اعمال و افكار مفيد و با ارزش، انديشه هاي عالي، عشق و محبتهاي واقعي و كارهاي پايدار بنمائيم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:14  توسط سبزرو  | 

يا رب اين شمع دل افروز ، ز كاشانه كيست

جان ما سوخت، بپرسيد كه جانانه كيست

حاليا خانه بر انداز دل و دين من است

تا در آغوش كه مي خسبد و همخانه كيست

باده لعل لبش، كز لب من دور مباد

راح روح كه و پيمان ده پيمانه كيست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

باز پرسيد خدا را كه به پروانه كيست

مي دهد هر كسش افسوني و معلوم نشد

كه دل نازك او مايل افسانه كيست

يا رب آن شاهوش، ماه رخ، زهره جبين

در يكتاي كه و گوهر يك دانه كيست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:9  توسط سبزرو  | 
!!!

ناسپاسي و فراموش كردن اظهار قدرداني و تشكر براي بشر يك امر طبيعي است، بنابراين اگر ما در انتظار آن باشيم، بي جهت خود را به طرف يك دنياي پر از غصه و رنج و امراض قلبي مختلفي هدايت كرده ايم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:42  توسط سبزرو  | 

اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت

جانم بسوختي و به دل دوست دارمت

تا دامن كفن نكشم زير پاي خاك

باور مكن كه دست ز دامن بدارمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:11  توسط سبزرو  | 

عاقد دوباره گفت: وكيلم؟...پدر نبود!

اي كاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند: رفته گل...نه...گلي گم...دلش گرفت

يعني كه از اجازه بابا خبر نبود

عاقد دوباره گفت: وكيلم؟...دلش شكست

يعني به قاب عكس اميدي دگر نبود

او گفت: با اجازه بابا...بله...بله

مردي كه غير آينه اي شعله ور نبود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط سبزرو  | 

امواج خروشان سطح اقيانوس، هرگز آرامش اعماق آن را به هم نمي زند. كسي كه متكي به حقايق بزرگ و معنوي است، از تغييرات و فراز و نشيب هاي زندگي دستخوش تشويش و نگراني نخواهد شد، بنابراين يك شخص واقعا متدين، تزلزل ناپذير و فارغ از دغدغه و تشويش است و براي انجام هرگونه وظيفه اي كه روزگار پيش آورد با خونسردي آماده و مهيا مي باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:14  توسط سبزرو  | 

آفريدگارا !...

زينت صالحان و زيور افراد متقي و پرهيزگار را بر من بپوشان، يعني مرا موفق بدار تا اعمال آنها كه عبارت است از:

گسترش عدالت، خشم فرو خوردن، خاموش كردن آتش غضب، آشكار ساختن نيكي ها، پوشيدن عيب ها، نرمش در برابر انسان ها، خوشرفتاري و اخلاق نيك را سر لوحه اعمال خويش قرار دهم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:11  توسط سبزرو  | 

دو نفر از پشت پنجره زندان به خارج مي نگريستند:

يكي گل و لاي مي ديد، و ديگري ستارگان را!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:5  توسط سبزرو  | 

مسلمانان مرا وقتي دلي بود

كه با وي گفتمش گر مشكلي بود

به گردابي چو مي افتادم از غم

به تدبيرش اميد ساحلي بود

دلي همدرد و ياري مصلحت بين

كه استظهار هر اهل دلي بود

ز من ضايع شد اندر كوي جانان

چه دامنگير يا رب منزلي بود

بر اين جان پريشان رحمت آيد

كه وقتي كارداني كاملي بود

مرا تا عشق تعليم سخن كرد

حديثم نكته هر محفلي بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:8  توسط سبزرو  | 

نماز به منزله تكبيره الاحرام، پشت سر انداختن همه چيز غير خدا و داخل شدن در حرم امن الهي است.

قيام به منزله صحبت دو دوست، ركوع به منزله خم شدن عبد در مقابل آقاست. سجده نهايت خضوع و خاك شدن و عدم شدن در مقابل اوست.

وقتي كه عبد در آخر نماز از پيشگاه مقدس الهي باز مي گردد، اولين چيزي را كه سوغات مي آورد:

سلام از ناحيه اوست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:43  توسط سبزرو  | 

ياري اندر كس نمي بينم، ياران را چه شد

دوستي كي آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد، خضر فرخ پي كجاست

خن چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي

حق شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد

لعلي از كان مروت برنيامد، سال هاست

تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهر ياران بود و خاك مهربانان، اين ديار

مهرباني كي سر آمد، شهر ياران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي بر نخواست

عندليبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:42  توسط سبزرو  | 

يكي از بهترين لذت هاي طبيعي، انتخاب كردن ارزشي والاتر و عمل كردن بر اساس آن ارزش است، صرف نظر از اين كه چه بهايي بايد برايش بپردازيد. هميشه مشخص شده كه اين كار، درست ترين كاري است كه مي توان انجام داد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:3  توسط سبزرو  | 

اين يك حقيقت مسلم در زندگي است كه هر چه بيشتر و بدون چشمداشت تلافي به ديگران مي بخشيد، بيشتر به شما عوض داده مي شود و بعضي اوقات اين تلافي ها از جاهاي كاملا غير منتظره اي است!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 16:2  توسط سبزرو  | 

مرحبا اي پيك مشتاقان، بده پيغام دوست

تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست

زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من

بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست

سر ز مستي بر نگيرد تا به صبح روز حشر

هر كه جز من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست

گر دهد دستش كشم بر ديده همچون توتيا

خاك راهي كان مشرف گردد از اقدام دوست

ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق

ترك كام خود گرفتم تا بر آيد كام دوست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:36  توسط سبزرو  | 

اين هدف است كه باعث مي شود حركت كنيم و استعدادهاي خود را به منصه ظهور برسانيم. در واقع، اهداف ما را وادار مي كنند كه از حوزه آسودگي خيال خودمان خارج شويم و در وراي توانايي هاي قبلي دست به عمل بزنيم. بنابراين، اهدافي را مد نظر داشته باشيد كه چالش برانگيز باشند!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:13  توسط سبزرو  | 

در كوي خرابات كسي پير نشد

از مردن آدمي زمين سير نشد

گفتم كه گر پير شويم، توبه كنيم

آنقدر جوان مرد كه كس پير نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:8  توسط سبزرو  | 

راز بزرگ موفقيت اين است كه:

در واقع هيچ راز موفقيتي وجود ندارد.فقط اصول پابرجا و هميشگي وجود دارد، كه در طول قرون ، موثر بودن آن ها به اثبات رسيده است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط سبزرو  | 

خدا مي خواست در چشمان من زيباترين باشي

شرابي در نگاهت ريخت تا گيراترين باشي

نمي گنجيد روح سركشت در تنگناي تن

دلت را وسعتي بخشيد، تا درياترين باشي

تو را شاعر، تو را عاشق پديد آورد و قسمت بود

كه در شمسي ترين منظومه، مولاناترين باشي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:6  توسط سبزرو  | 

گذشت زمان بر آن ها كه منتظر مي مانند، بسيار كند و بر آن ها كه مي هراسند، بسيار تند و بر آن ها كه زانوي غم در بغل مي گيرند، بسيار كوتاه است، اما بر آن ها كه مهر مي ورزند، زمان را آغاز و پاياني نيست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:4  توسط سبزرو  | 

صف مي رود به سمت جلو، نوبتم شده است

بين من و تو فاصله ها يك قدم شده است

راه زيادي آمده ام تا رسيده ام

جايي كه چهره من و تو رو به هم شده است

يك كاسه عسل ز نگاهت كمي بريز

اين جمعيت به عشق شما متهم شده است

مهمان هر شبم كه براي طواف تو

پيراهن سپيد غزل كوچكم شده است

از چشم خود شنيده ام انداختي مرا

اشكم كه از چكيدن خود متهم شده است

گفتي ز راه آمده برگرد و گفتمت

برف آمده و گردنه پر پيچ و خم شده است

تو آخر صفا و دلم آخر صف است

حرف من و تو تازه شبيه به هم شده است

گل مي كني ز صحبت و بو مي كنم تو را

سر مي دهم تكان به تو، يعني كه سرم شده است

مردم من و نوشته به دفتر چه بهار

گلبرگ زرد كوچكي از شاخه كم شده است

تلخ است روزگار دلم، اي عسل فروش

كي مي شود صدا بزني نوبتم شده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:42  توسط سبزرو  | 

در زندگي لحظاتي هست كه مي دانيم ميان ما و آنان كه دوستشان داريم هيچ فاصله اي نيست، چنان نزديكيم كه حتي كلمه نزديك هم واژه درستي براي وصف آن نيست، چرا كه در نزديكي هم نوعي فاصله وجود دارد!

نازنين! داستان ميان من و تو، قصه مراد و مريد نيست، حكايت شعر است و شاعر و يا عطر و گل. لطفا روزگار خيال انگيز با تو بودن هايم را به درد فاصله ها مبتلا نكن.

گاه اگر نغمه اي ساز كرده، هديه دلهايتان مي كنم، ترانه هايم چيزي نيستند مگر شكوه سكوت شما كه به صدا در آميخته ام. بر لبانم اگر حرفي مي نشيند، به سحر آن لحظه اي مي ماند كه نسيمي نوازشگر از شاخه هاي درختي مي گذرد و آن گاه آهنگي متولد مي شود.

من آن چنگم كه سر انگشتان هنرمند شما زخمه بر تارهايم مي زنند و يا چون ني، كه نفس پاكتان از درونم مي گذرد. به تبسم سوگند با تمامي الفاظ جهان به گفت و گوي شما خواهم آمد، اما نه از آن جهت كه رازي يا حكمتي با شما در ميان بگذارم!

نه... بلكه شايد كورسوي چراغي باشم فراسوي گام هايتان، تا به كرانه هاي مه آلود و شكوهمند دل هايتان راه يابيد. در امتداد خلوت شب هاي خود، به فانوس نامه ها، مسافر كوچه هايتان هستم تا با روح خويش ميهمان خانه هايتان گردم، تنها به آن اميد كه گيتار قلبم، همنواز دردهايتان باشد و مرغ دلم هم آواز شادماني هايتان، تا بدين گونه روياهايم را به شكوه روياهاي شما درآميزم.

نه من هرگز نمي توانم مراد كسي باشم، اما همواره آرزومندم كه اي كاش قلبم مي توانست درختي باشد خميده قامت از بار ميوه هايي كه گاه گاه بچينم و در دستان مهربان شما بگذارم.

نازنين! خوب مي دانم كه مرا از سر مهر مراد خود خوانده اي، اما بيا و هم از سر عشق از خودت جدايم نكن. من ترانه اي شايسته تر در قلب خود دارم كه همواره آواز مي دهد:

آن زمان كه دردهاي  نديده تو را گريانم، و هم آن گاه كه به شادمانيت لبريز، غير از تو كيستم؟!

اگر طنين اين سرود بر آسمان قلب شما نيز بنشيند، آن گاه نه مريدي خواهد بود و نه مراد. ديگر نه از من نشاني مي ماند و نه از تو، تنها عشق مي ماند وبس.

پس به اميد آن روز...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:22  توسط سبزرو  | 

به خاطر داشته باش كه فقط يك زمان وجود دارد و آن اكنون است، زيرا فقط در اين زمان است كه ما مي توانيم بر خود حاكم باشيم و مهمترين شخص كس است كه با او هستي، زيرا هيچ كس نمي داند آيا هرگز با شخص ديگري سر و كار خواهد داشت يا نه و مهمترين كار اين است كه به آن شخص نيكي كني، زيرا انسان فقط به اين دليل به جهان آمده است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:20  توسط سبزرو  | 

يا صاحب جمعه:

وقتي نواي شورانگيز ندبه در هوا مي پيچد، دل هر عاشقي روانه جمكران مي شود.

چه خوب مي شد كه با تو، تا صبح مشغول راز و نياز شوم و چه خوب تر مي شد كه حتي براي لحظه اي لياقت ديدنت را داشته باشم...

سوختم باران، بزن شايد تو خاموشم كني

شايد امشب، سوزش اين زخم ها را كم كني

آه باران، من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران، بزن شايد تو خاموشم كني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:36  توسط سبزرو  | 

شعر من آيينه دار چشم توست

بي نهايت داغدار چشم توست

از نسيم و پنجره پرسد تو را

آنكه هر شب بي قرار چشم توست

يك نفر عاشق ترينم كرده است

حتم دارم كار كار چشم توست

رد پاي آهوان اين ديار

در مسير آبشار چشم توست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:35  توسط سبزرو  | 

يك خانه، فقط يك خانه است، تا زماني كه عشق به آن پا بگذارد و عشق فقط به سوي بعضي از خانه ها كه خاك فرشتگان را دارند، مي آيد. البته پول مي تواند خانه اي زيبا بنا كند، اما اين عشق است كه مي تواند آن را با يك حس زيبا تجهيز كند. تكليف و وظيفه شناسي مي تواند يك بسته كوچك براي ناهار آماده كند، اما عشق تصميم مي گيرد كه يك يادداشت عاشقانه كوچك را در داخل آن جاي دهد. وظيفه و اجبار، مي تواند يك وعده غذا درست كند، اما عشق آن را با چند شاخه گل سرخ زيبا در گلدان و شمع هاي باريك تزيين مي كند. تكليف و اجبار، نامه هاي زيادي را مي نويسد، اما عشق، يك لطيفه يا يك تصوير يا تكه اي آدامس را داخل آن نامه جاسازي مي كند. زور و اجبار ممكن است يك خانه را شاد و زنده نگه دارد، اما عشق و عبادت شانس و اقبال بهتري را براي ايجاد يك خانواده شاد به وجود مي آورد. وظيفه و اجبار، ايجاب مي كند كه اگر قدرداني و سپاس انجام نشود به سرعت رنج و آزردگي ايجاد كند، اما عشق اين نكته را ياد مي دهد كه كار را فقط به خاطر شادي و خوشحالي از انجام آن، به عهده بگيريم. اجبار مي تواند يك ليوان شير را پر كند، اما فقط عشق مقداري شكلات به آن اضافه خواهد كرد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:34  توسط سبزرو  | 

غنچه خنديد ولي باغ به اين خنده گريست

غنچه آن روز ندانست كه اين خنده ز چيست

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل

گريه باغ فزون تر شد و چون ابر گريست

باغبان آمد و يك يك همه گلها را چيد

باغ عريان شد و ديدند كه از گل خالي است

باغ پرسيد چه سودي بري از چيدن گل؟

گفت: پژمردگي اش را نتوانم نگريست

من اگر از روي هر شاخه نچينم گل را

چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فاني است

همه محكوم به مرگند، چه انسان، چه گياه

اين چنين است همه كار جهان تا باقي است

گريه باغ از آن بود كه او مي دانست

غنچه گر گل بشود، هستي او گردد نيست

رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود

مي رود عمر، ولي خنده به لب بايد زيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:48  توسط سبزرو  | 

اي عزيز جان من

من براي مرگ خود، يك بهانه مي خواهم

يك بهانه پوچ عاشقانه مي خواهم

از غمي كه مي داني، با تو بودنم مرگ است

بي تو بودنم هرگز...

گر بهانه اين باشد، من بهانه مي گيرم

عاشقانه مي ميرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:42  توسط سبزرو  | 

يك شب وقتي كه پروانه پير هنوز جوان بود، با دوستانش پرواز مي كرد.ناگهان سرش را بلند كرد و نوري سپيد و شگفت آور را ديد كه از ميان شاخه هاي درختي آويزان است. در واقع، اين ماه بود. ولي چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ هاي خيابان بودند و هميشه به دور آن ها مي گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را نديده بود. با ديدن اين نور يك پيمان ناگهاني و محكم در او پيدا شد: من هرگز به دور هيچ نور ديگري بجز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب وقتي پروانه ها از مكان هاي استراحت خود بيرون مي آمدند و به دنبال نور مناسب مي گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال مي گشود. ولي ماه، با اين كه نزديك به نظر مي رسيد، هميشه در وراي ظرفيت پرواز باقي مي ماند. ولي او هرگز اجازه نمي داد كه ناكامي اش بر او چيره شود و در واقع، تلاش هاي او هرچند ناموفق چيزي را برايش به ارمغان مي آورد. براي مدتي دوستان و خانواده و همسايگان و ساكنان سرزمين پروانه ها همگي او را مسخره و سرزنش مي كردند. ولي همگي آن ها با سوختن و خاكستر شدن در اطراف نورهاي جزئي و در دسترسي كه انتخاب كرده بودند در مرگ از او پيشي گرفتند. ولي پروانه پير در زير درخشش سپيد و خنك معشوق در سن بسيار بالا از دنيا رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:7  توسط سبزرو  | 

مرا چشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو

جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن تركم، كه در خواب خوش مستي

نگارين گلشنش روي است و مشكين سايبان ابرو

هلالي شد تنم زين غم كه با طغراي ابرويش

كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو

رقيبان قافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم

هزاران گونه پيغام است و حاجت در ميان ابرو

روان گوشه گيران را جبينش طرف گلزاريست

كه بر طرف سمن زارش همي گردد چمان ابرو

دگر حور و پري را كس نگويد با چنين حسني

كه اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو كافر دل نمي بندي نقاب زلف و مي ترسم

كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:3  توسط سبزرو  | 

يه جمله زيباست كه مي گه:

هر وقت از تو خواستم دستم را بگيري، بگير

نه هر وقت كه فرصت كردي

شايد آن وقت من فرصت نكردم دست تو را بگيرم!!!

توي زندگي ما آدم ها گاهي وقت ها يه فرصت هاي طلايي پيش مي ياد، كه اگر اونها رو در يابيم ، شايد مسير زندگيمون  رو كاملا عوض كنه ، اما با بي توجه بودن به آنها يا از روي خودخواهي يا هر چيز ديگه كه اسمش رو بذاريم تا آخر عمر حسرتش رو مي خوريم.

پس بيايم تا وقتي كه هستيم، با چشمي باز به زندگي نگاه كنيم.

من ايستاده بودم تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذرد و اكنون زمان به ريشخند ايستاده است تا من از برابرش بگذرم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:2  توسط سبزرو  | 

به غير از آن كه بشد دين و دانش از دستم

بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بر بستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاك پاي عزيزت كه عهد نشكستم

چو ذره گرچه حقيرم، ببين به دولت عشق

كه در هواي رخت، چون به مهر پيوستم

بيار باده كه عمريست تا من از سر امن

به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم

اگر ز مردم هشياري اي نصيحتگو

سخن به خاك ميفكن، چرا كه من مستم

چگونه سرز خجالت برآورم بر دوست

كه خدمتي به سزا برنيامد از دستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:34  توسط سبزرو  | 

عقاب وقتي مي خواهد به ارتفاع بالاتري صعود كند در لبه يك صخره به انتظار يك اتفاق مي نشيند!

مي دانيد اين اتفاق چيست!؟

گردبادي كه از روبه رو بيايد! عقاب به محض اينكه اين آمدن گردباد را حس كرد، بال هاي خود را مي گشايد و اجازه مي دهد تا باد او را با خود بلند كند. به محض اين كه طوفان قصد سرنگوني عقاب را كرد، اين پرنده بلند پرواز سر خود را به سوي آسمان بلند مي كند و عمود بر طوفان مي ايستد و مانند گلوله توپي به سمت بالا پرتاب مي شود. او آن قدر با كمك باد مخالف اوج مي گيرد تا به ارتفاع مورد نظر برسد و آن گاه با چرخش خود به سوي قله مورد نظر در بالاترين نقطه كوهستان ماوا مي گزيند. او منتظر حادثه مي ماند، حادثه اي كه به رغم مرغ هاي زميني يك مصيبت و بلاست. او منتظر طوفان مي نشيند تا از انرژي پنهان در گردباد به نفع خود استفاده كند. وقتي طوفان از راه مي رسد، عقاب به جاي زانوي غم بغل گرفتن و در كنج سنگ ها پناه گرفتن، جشن مي گيرد و خود را به بالاترين نقطه وزش باد مي رساند و از آنجا سنگين ترين ضربات گردباد را به نفع خود به كار مي گيرد. عقاب از نيروي مهاجم به نفع خويش استفاده مي كند. او نه تنها از نيروي مخالف نمي هراسد، بلكه منتظر آن نيز مي نشيند، چرا كه مي داند اين انرژي پنهان در نيروي مخالف است كه مي تواند او را به فضاي بالاتر پرتاب كند.

نيرويي كه قراراست باعث صعود شما در زندگي شود، توسط همان كساني فراهم مي شود كه الان مخالف جدي شما هستند و قصد نابودي شما را دارند. اين شما هستيد كه بايد منتظر فرصت باشيد و با تامل و آمادگي و صبر و تدبير، به موقع از اين نيرو براي بالا رفتن و اوج گرفتن استفاده كنيد. پس هرگز از وجود سختي و زحمت و نيروي مخالف در زندگي گله مند نباشيد...   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:5  توسط سبزرو  | 

دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون كنم

گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم

قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم

دوستان از راست مي رنجد نگارم، چون كنم

نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار

عشوه اي فرماي، تا من طبع را موزون كنم

زرد رويي مي كشم زان طبع نازك بي گناه

ساقيا جامي بده تا چهره را گلگون كنم

اي نسيم منزل ليلي خدا را تا به كي

ربع را بر هم زنم اطلال را جيهون كنم

من كه ره بردم به گنج حسن بي پايان دوست

صد گداي همچون خود را بعد از اين قارون كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:27  توسط سبزرو  | 

خداوندا، چگونه قلم در دست بگيرم و در مورد اين دو گوهر زيبا مطلب بنويسم، دو واژه اي كه در كنا هم معنا مي گيرند. آري، پدر و مادر، درياي بي كران محبت كه بدون هيچ چشم داشتي عمر خود را به پاي فرزندان مي ريزند. دو شمعي كه خود مي سوزند و آب مي شوند، تا زندگي تاريك كودكان خود را روشن كنند.

چه بگويم مادر، چه بگويم كه فقط در آغوش گرم توست كه احساس آرامش مي كنم و چه بگويم پدر كه فقط روي زانوهاي تو به خواب مي روم.

پدرم، مادرم، چگونه عشق خود را به شما ابراز كنم كه زبانم قادر به كلام نيست. چه بگويم  كه ارزش وجود شما را داشته باشد. آن زمان كه من كودكي ضعيف و رنجور بودم، اين مادر بود كه شيره جانش را به من داد وبا خوشحالي من خنديد و با ناراحتي من اشك ريخت. اشكي كه مانند رودخانه محبت جاري شد و گونه هاي مرا نوازش داد. وقتي كه تازه راه رفتن را آموخته بودم، اين پدر بود كه دستان مرا مي گرفت و با خود به كوچه باغ صفا و صميميت مي برد و با من با نسيم صبا تاب بازي مي كرد. چه صبورانه در برابرم مقاومت كرديد و واژه و معناي زيباي عشق را آموختيد.پدرم، مادرم، مي دانم كه هر كدام از موي سپيد شما نشانه سالها رنج و زحمت براي من است. خداوندا: چگونه پاسخگوي اين همه مهر و محبت باشم، چگونه؟

وجود مادر محبت و صبوري را به من آموخت و واژه پدر استوار بودن در مقابل مشكلات. مي دانم كه هر چه بگويم و بنويسم ارزش آن مقام بالاي پدر و مادر را نخواهد داشت. آن روز كه در كوچه سار تنهايي و غم سرگردان بودم، بعد از خدا، وجود اين دو فرشته بود كه نجاتم داد. آن زمان كه سرم را روي زانو گذاشته و مي گريستم، دستان گرم مادر بود كه صورتم را نوازش مي داد و آن زمان كه غم و نااميدي در چشمانم حلقه زده بود، نگاه صبور و مهربان پدر بود كه مرا به زندگي اميدوار كرد و اكنون كه بزرگ شده ام، باز هم خود را محتاج آغوش گرم مادر و نگاه مهربان پدر مي دانم و تنها جمله اي كه مي توانم بر زبان آورم اين است كه:

پدرم، مادرم، تا آخر عمر مديون زحمات شما هستم، مرا رها نكنيد كه هر چه قدر كه بزرگ شوم، باز هم كودكم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:19  توسط سبزرو  | 

بخواب اي دختر آرام مهتاب

ببين گلهاي ميخك خسته هستند

تمام اشكهايم تا بخوابي

ميان مخمل چشمم نشستند

                                                 بخواب اي پونه باغ شكفتن

                                                 گل اندوه امشب زرد زرد است

                                                  هوا را زرد كرده عطر پاييز

                                                  فضاي پاك ايوان سرد سرد است

بخواب اي غنچه بي تاب احساس

فضاي شهر شب بوها طلايي است

بها سبز عاشق ها خزان است

خزان بيقراران بي وفايي است

                                                    بخواب اي مرغ نا آرام دريا

                                                   گل آرامشم تنهاي تنهاست

                                                   اگر امشب زبي تابي نخوابي

                                                   دلم تا صبح در چنگال غم هاست

بخواب اي برگ تب دار شقايق

بدان عاشق هميشه ارغواني است

همين حالا كنار بستري سرد

دلي در آرزوي مهرباني است

                                                    بخواب اي لذت سرشار پرواز

                                                    فضاي قلب شب بوها بهاري است

                                                    پرستو هم نمي ماند به يك شهر

                                                    هميشه هجرتش از بي قراري است

بخواب اي راز سبز آرزويم

علاج درد پيچك ها رهايي است

اگر ديدي گلي مي لرزد از اشك

بدان اندوهش از درد جدايي است

                                                     بخواب اي آفتاب بي غروبم

                                                     شب تنهايي دل ها دراز است

                                                    دعايت مي كنم هر شب همين وقت

                                                    كه درهاي دعا تا صبح باز است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:54  توسط سبزرو  | 

كلاغ لكه اي بود بر دامن آسمان و وصله اي ناجور بر لباس هستي. صداي ناهموار و ناموزونش، خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گلي مي شكفت ونه لبخندي بر لبي مي نشست.صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت، بودنش را هم. كلاغ از كائنات گله داشت.

كلاغ فكر مي كرد در دايره قسمت، نازيبايي تنها سهم اوست. كلاغ غمگين بود و با خودش گفت: كاش خداوند اين لكه زشت را از هستي مي زدود. پس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند.

خدا گفت: عزيز من! صدايت ترنمي است كه هر گوشي شنواي آن نيست، اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند.

سياه كوچكم! بخوان فرشته ها منتظرند.

ولي كلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت: تو سياهي! سياه چونان مركب، كه زيبايي را از آن مي نويسند و زيبايي ات را بنويس.اگر تو نباشي آبي من چيزي كم خواهد داشت، خودت را از آسمانم دريغ نكن!!!

و كلاغ باز خاموش بود!!!

خدا گفت: بخوان، براي من بخوان، اين منم كه دوستت دارم.سياهي ات را و خواندنت را...

و كلاغ خواند. اين بار عاشقانه ترين آوازش را

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:36  توسط سبزرو  | 

نمي دانم شايد اين آرزوي محالي باشد كه ما بخواهيم همه دنيا قشنگ و زيبا باشد، ولي ميتوانيم دنياي پيرامون خودمان را زيبا و دوست داشتني كنيم.

و زندگي زيباست...

من زندگي را با همه خوبي ها و بدي هايش دوست دارم، چون اين دو در كنار هم يكديگر را تكميل مي كنند و گريز از اين دو در حد يك روياست نه واقعيت.

آري من قانون زندگي را پذيرفته ام و اگر گاهي گله اي مي كنم، از سر دلتنگي است نه ناشكري...

شايد اين در حد شعار باشد كه بگويم من سختي هاي زندگي را بيشتر از خوشي هايش دوست دارم، ولي من از سختي هاي زندگي درسهايي گرفته ام كه در آسايش هرگز به آن نرسيده ام. نه اين كه من مخالف آسايش و راحتي باشم، ولي اعتقاد دارم، تا وقتي كه سختي نباشد، انسان نمي تواند طعم راحتي را به خوبي بچشد و از آن لذت ببرد.درست مثل پيانو كه وقتي دكمه هاي سياه و سفيد آن با هم به صدا در مي آيند، ما شاهد نواخته شدن آهنگي زيبا هستيم. در زندگي هر چيز بايد در جاي خود به كار گرفته شود و هيچ چيز نمي تواند جاي ديگري پر كند:

دود اگر بالا نشيند، كسر وشان شعله نيست

جاي چشم ابرو نگيرد، گرچه او بالاتر است                                           

ولي ما آدم ها هر چيز و هر كس را در جايي كه خودمان دوست داريم به كار مي گيريم و اين درست بر عكس قانون طبيعت است. به زبان ساده تر يعني آمدن برف در فصل تابستان!!! آيا ما مي توانيم اين تغيير اساسي را درك كنيم؟

ما آدم ها هرگز به رفتار خودمان توجهي نمي كنيم و نمي بينيم چه خطاهايي در كار ما وجود دارد، ولي از ديگران توقع داريم هرگز در مقابل ما اشتباهي نكنند و موجبات ناراحتي ما را فراهم نياورند واين يعني خودخواهي محض!!!

مگر ما كه هستيم كه ديگران نيستند و مگر چه داريم كه ديگران از آن بي بهره اند؟چرا ما هميشه در قبال كارهاي خود چشمي بينا داريم، ولي نابيناي كارهاي هر چند درست ديگران هستيم؟ آيا عدالت اين است؟ اين اصل خود ستايي است!!! آيا در محكمه وجود ما فقط ديگرانند كه مجرمند و ما خداي روي زمين هستيم، به دور از هرگونه خطا و لغزش؟ به زبان ساده تر همه اهل جهنم اند و ما اهل بهشت؟؟؟

چه زيبا بود كه ما اول قاضي كردار و رفتار خودمان بوديم و بعد براي ديگران راي صادر مي كرديم و در ميدان جنگ وجود خودمان يكه تازي نمي كرديم، تا از پشت به ديگران خنجر بزنيم و يا آنقدر ظالم شويم كه رودرروي ديگران با شمشيري برهنه به ايستيم، چون اين جنگ ناعادلانه فقط يك بازنده دارد و آن خود ماييم، بازنده زندگي دنيا و آخرت...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط سبزرو  | 

عادتم شده در عشق، گاه گفتگو كردن

                                                               خنده بر لب آوردن، گريه در گلو كردن

مي شود ز دستم گم، رشته سخن صدبار

                                                               گر شبي شود روزي، با تو گفتگو كردن

ازتوگوشه چشمي، ديدچشم وحاشاكرد

                                                                بايدش چو آيينه، با تو رو به رو كردن

دردمندعشقت را،حال ازدوبيرون نيست

                                                               يازعشق جان دادن، يا به دردخوكردن

كاش صدزبان باشد،همچوشانه عاشق را

                                                               تاتواند از دستت، شكوه موبه مو كردن

اي اميد جان، گفتي چيست آرزوي تو

                                                               گروصال ممكن نيست،ترك آرزوكردن

غرق مي كنم دراشك،خويش راشبي چون شمع

                                                                پيش محرمان تا چند حفظ آبرو كردن

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط سبزرو  | 

و آن زمان كه عشق را تجربه كردم...

در نگاهت عاشقي را خواندم، در رفتارت عاشقي را تجربه كردم و چه زيبا آموختي عاشق شدن را اي استوره عشق.

و با نام او عشق آغاز شد...

دو چشم بينا دادي تا ببينم عشق را، دو گوش شنوا دادي تا بشنوم آواي عشق را و زبان گويا دادي تا بيان كنم كلام عشق را و چه زيبا خلق كردي اي خداي عشاق.

و اينك وجودم لبريز از عشق است...

خداوندا، در زندگي به من نعمتي عطا كردي كه اگر شبانه روز لب به شكر تو باز كنم، باز هم اندك است. مرا عاشق آفريدي تا عشق بورزم به تو و آفريده هاي تو كه اين خود بالاترين حد عشق است. گفتي دوست بدار هر آنچه را كه من دوست دارم و من نيز چنين كردم و آموختم نيست چيزي براي دوست نداشتن، چون تو خلق كردي كه زيباترين خلق كنندگاني.

و انس گرفت وجودم با كلام زيباي عشق...

چه زيباست زماني كه چشمانم عاشقانه به هر سو مي نگرد و تو آموختي كه اين چنين به جهان بنگرم. بپذيرم جهان را با همه خوبي ها و بدي هايش و زبان به گله نگشايم كه اين بالاترين حد ناشكريست.

و گام نهادم در وادي عشق...

حال اين منم كه در كوچه عشاق قدم مي زنم، به هر سو مي نگرم، تصويريست از يك عشق آسماني و دوست داشتن را كه لازمه يك عشق است، با تمام وجود لمس كنم.

بارخداوندا: از من مگير قدرت دوست داشتن را، كه بدون عشق و دوست داشتن قلبم از حركت باز مي ايستد. دوست دارم تا وقتي كه در اين دنياي خاكي هستم، عاشق زندگي كنم و آن گاه كه زمان مرگم فرا رسيد در اوج عاشقي چشم از اين دنياي فاني ببندم.

و اوج گرفتم با نردبان عشق تا افلاك...

خداوندا: ياري ام ده تا در عشق نزولي نكنم و گام هايم روي نردبان عاشقي نلغزد.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:26  توسط سبزرو  | 

خدايا، وحشت تنهاييم كشت

كسي با قصه من آشنا نيست

درين عالم ندارم همزباني

به صد اندوه مي نالم، روا نيست

                                                       شبم طي شد، كسي بر در نكوبيد

                                                       به بالينم چراغي كس نيفروخت

                                                       نيامد ماهتابم بر لب بام

                                                       دلم از اين همه بيكانگي سوخت

به روي من، نمي خندد اميدم

شراب زندگي در ساغرم نيست

نه شعرم مي دهد، تسكين به حالم

كه غير از اشك غم در دفترم نيست

                                                         بيا اي مرگ، جانم بر لب آمد

                                                         بيا در كلبه ام شوري بر انگيز

                                                         بيا شمعي به بالينم بيفروز

                                                         بيا شعري به تابوتم بياويز!

دلم در سينه كوبد سر به ديوار

كه اين مرگ است و بر در مي زند مشت!

بيا، اي همزبان جاوداني

كه امشب وحشت تنهاييم كشت!

 

                                                   

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:23  توسط سبزرو  | 

دنياي عجيبي شده، انگار كه يك سيل عظيم از راه رسيده و هر چه در راه بوده با خود شسته و رفته است، عشق محبت و حتي چهره مهربان و يك رنگ انسان ها را.

آخر چرا با اين روزگار چنين كردند. در آن زمان عشق معناي ديگري داشت، ولي امروز عشق يعني بازي با كلمات،كلماتي كه انسان با شنيدن آنها موج سردي بر وجودش مي نشيند، چون همه دروغ و فريبنده است.

مي خواهم فرياد زنم كه اي انسان ها: آخر چرا، چرا با دنيا چنين كرديد؟ چرا واژه زيباي عشق را به تمسخر گرفتيد و چرا با روح لطيف انسان ها بازي كرديد؟

اي كاش كوچه ها هنوز رنگ و بوي قديم را داشتند، با همان صفا و صميميت. اي كاش خانه ها هنوز به شكل قديم بودند. قصري از كاه گل با حوضي پوشيده شده از كاشي هاي آبي رنگ كه داخل آن چند ماهي سرخ رنگ، رقص كنان در حال حركت بودند، با يك شير آب كه صداي چكيدن قطره هاي آن انسان را به اوج خوشبختي نزديك مي كرد. حياطي سرسبز با باغچه هايي كه اطراف آن را با آجرهاي سفالي زينت داده بودند و درخت ياس كه هر روز با دستان پدر بزرگ آبياري مي شد. زير داروس انگور كه خوشه هاي آن مانند طلا مي درخشيد، روي تخت چوبي كه با گليم قرمزرنگ فرش شده بود و سماور برنجي كه در حال غول زدن اهل خانه را به خوردن چايي گرم دعوت مي نمود، مادربزرگ با آن گيسوي سپيدش كه در حال فرستادن ذكر با دانه هاي قرمزرنگ تسبيح بود و هوايي پر از لطافت و عشق و تازگي...

با گفتن اين كلمات ناخداگاه اشك از ديدگانم سرازير مي شود. اي كاش هنوز قديم بود و دل انسان ها به هم نزديك!!!

شنيده بودم كه با پيشرفت تكنولوژي انسان گامي به سوي راحتي بر مي دارد، اما افسوس كه سرابي بيش نبود. آخر به چه قيمت؟ به قيمت دور شدن دل انسان ها از يكديگر؟

چرا ما انسان ها همه چيز حتي گذشته خود را از ياد برده ايم؟پس چه شد آن شعارهاي انسان دوستانه كه مي گفت: تا تواني دلي به دست آور كه دل شكستن هنر نمي باشد!

اما در دنياي كنوني ما دل شكستن و آزار ديگران خود به شكل يك هنر در آمده است!!! افسوس اكثر ما انسان ها فقط حرف زدن را آموخته ايم و در عمل هيچيم...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:6  توسط سبزرو  | 

بگذار سر به سينه من، تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي دردمند را

شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق

آزار اين رميده سر در كمند را

                                                       بگذار سر به سينه من، تا بگويمت

                                                       اندوه چيست، عشق كدام است، غم كجاست؟

                                                       بگذار تا بگويمت: اين مرغ خسته جان

                                                       عمري است در هواي تو از آشيان جداست

دلتنگم آنچنان كه اگر ببينمت به كام

خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت

شايد كه جاودانه بماني كنار من

اي نازنين، كه هيچ وفا نيست با منت

                                                         تو، آسمان آبي آرام و روشني

                                                         من، چون كبوتري كه پرم در هواي تو

                                                         يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم

                                                         با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو

بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت اي چشمه شراب

بيمار خنده هاي تو ام، بيشتر بخند

خورشيد آرزوي مني، بيشتر بتاب!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:55  توسط سبزرو  | 

توي زندگي، همه ما عشق را تجربه كرده ايم. هر كس به نحوي با عشق در ارتباط بوده است.چون از زمان خلقت اين هديه زيبا در وجود ما گذاشته شده و كسي نمي تواند وجود عشق را در زندگي انكار كند.

در زمان تولد(اولين سلام به دنياي خاكي) عشق به زيباترين موجود يعني مادر، در زمان خردسالي، عشق به نزديكترين افراد يعني خانواده و متعلقات شخصي، در زمان نوجواني عشق به دنياي پيرامون خودمان و دوستان، در زمان جواني در جستجوي يك عشق پاك و بي پايان كه حاضريم در قبال اين عشق همه چيزمان را بدهيم، بدون هيچ چشم داشتي، اما

وقتي به مرز ميانسالي نزديك مي شويم اين عشق رنگ و بوي كاملتري به خود مي گيرد.

در اين دوران است كه انسان فقط به دنبال يك عشق ازلي است، عشقي كه بتواند با تمام وجود آن را لمس كند وبه آن ايمان داشته باشد و اين ميسر نمي شود مگر اين كه خشت اول اين ديوار عظيم درست گذاشته شده باشد.

اما يك عشق ديگر هم در زندگي هست كه زيباترين عشق لقب گرقته و آن عشق به معبود ازلي است. عشقي كه وجود آدم را مي سوزاند، ولي اين آتش، آتش نمرود است كه براي  ابراهيم حكم گلستان را دارد. در حقيقت عشق يعني سوختن و دم بر نياوردن...

وقتي معشوقه روبه روي آدم باشد، ديگر سختي مسير و ناهموار بودن زمين معنايي ندارد. انسان عاشق سنگ ريزه هاي مسير وشيشه هاي شكسته شده در راه رسيدن به معشوق را نمي بيند وبه تنها چيزي كه فكر مي كند رسيدن به پايان راه و در آغوش گرفتن معشوقه است و اين زيباترين اصل در دنياي زيباي عاشقي است. دنيايي كه اگر انسان عاشق واقعي نباشد، تاب تحمل آن را ندارد و آن زمان است كه خواسته يا ناخواسته عشق را در خود سركوب مي كند واين پايان راه است براي يك انسان...

ما انسان ها اگر عاشق نبوديم هرگز نمي توانستيم زندگي كنيم. اين عشق و محبت است كه به انسان انگيزه و اميد مي دهد تا به اين راه پر پيچ و خم ادامه دهد.

خدايا در زندگي هرگز عشق را از ما مگير، زيرا عشق خود يعني زندگي، زندگي در معناي تمام و كمال آن...

خدايا با عشق هميشه سبزم واين يعني بهاري بي پايان...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:59  توسط سبزرو  | 

صداي پا مي آيد، صدايي خوشايند، نغمه هزار، صداي پاي جويبار، صداي پاي بهار...

بهار را بستاييم. بهار را روي چشم ها بگذاريم.جاي بهار در گوشه طاقچه فراموشي نيست. با بهار حرف بزنيم. چه نيكوست هر روز و هر سال، حال و هواي بهار و آمدن بهار. بهار صميمي است. اگر در مقابل او چابلوسي كنيم، با سادگي و صفاي خود از آن مي گذرد و فرض را بر لطافت طبع ما مي گذارد.

در بهار، خاك هم عطرآگين و مهربان است.

بهار آشناي ديرين است. بهار، با هر چه از دل ها بيرون مي آيد و از زبان ها سبز مي شود و از دل خاك مي رويد آشناست. بهار با هر چه دلتنگي غريبه است.

بهار مي آيد. با خود رود را مي آورد، باران را و آرامش طبيعت را مي آورد. مانند مادري كه فرزند خود را پا به پا مي برد، او نيز آب زلال و هواي روح افزا و سبزه بي غبار را مي آورد. بهار سخاوتمند است،بخشش او هديه آسماني است. بايد دست ها را سبز كرد، پاها را سبز كرد، سرها را سبز و كلمات را سبز كرد. خلق و خوي بهار شايسته همه است. بايد چون رود جاري بود و چون باد وزيد. در حركت بودن مايه دوري از خزان است.اقيانوس مواج زنده است ونه مرداب در خواب...در اين صورت خواهيم ديد كه شكوفه كرده ايم و گل داده ايم. مگر از خار بيابان كمتريم كه در اين بهار به زندگي باز گشته است و سهم خويشتن را از حيات مي طلبد؟

بهار آمده است، بي آنكه تملق كرده و منت بر كسي گذاشته باشد. سفره اي به طول و عرض محبت و عشق گشوده است، همه سر سفره او هستند، رنگ به رنگ، براي او چه تفاوت مي كند، از او كه كم نمي شود. همه مهمان او هستند، پرستو و زاغ، كبوتر و جغد، زيتون و گون، شقايق و آلاله.

حال كه سنگ مي شكافد و از دل سخت آن، چشمه سيرابگر، نرم نرمك جاري مي شود، نوبت دل هاست كه پيش از سنگ، رود رحمت و بخشش را در خود جاري كنند.

در اين بهار، نهال ها را تنها نگذاريم. در اين بهار، اگر درختي يافتيم كه عريان بود، حتي اگر شد، گل هاي كاغذي را از آن بياويزيم تا احساس تنهايي و سرما نكند.

در اين بهار، مسير رودهاي يخ زده زمستان را از ماندگي و خاشاك پاك كنيم، تا جوي زيبايي ها جريان يابد.

در اين بهار، چشم ها را در آب چشمه سار صداقت بشوييم تا اطرافمان را بهتر ببينيم، تا مانند بهار باشيم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:57  توسط سبزرو  | 

صبح با تمام غرورش مرا مي خواند. بلند مي شوم. آفتاب از پشت شيشه پنجره لبخند مي زند. باغچه پر از قناري است و كنار گلها، دختركي با چشماني شاد به من لبخند مي زند. نگاهش چه آشناست. دخترك به من نگاه مي كند، او را مي شناسم، همان كه در لحظات كودكي با من بازي مي كرد، روي چمن ها مي غلتيد وبا من گريه مي كرد، او كودكي من بود. لحظه اي بعد: دختر چادر سفيدش را به سر مي كند و عروسكش را در آغوش مي گيرد...

مي خواهد برود، مي گويم: صبر كن، نرو! مي خواهم با من باشي!

اما مي رود...

ردپاي كوچكش هنوز روي دفتر خاطرات هر روز زندگيم باقي است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 20:53  توسط سبزرو  |