|
تو آسمانها را برایم خانه کردی رفتی وگفتی می روی کاری نکردی گفتی که دریای نگاهت عالمی بود پس تو چرا این گونه با من تا نکردی من از صمیم عاشقی فریاد کردم اما تو حتی لحظه ای یادم نکردی گفتم صمیمی می شود روزی نگاهت ای بی وفا،رفتی ودیداری نکردی من از نگاهت عاشقی کردم،ولی تو حتی نگاهی بر پرستوها نکردی در قاب عکس خالی تنهایی من رفتی وبر چشمان من آهی نکردی ساده نوشتن را برایم شاعری کن گفتم که دوستت دارم باور نکردی
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 12:51  توسط سبزرو
|
آیا تا کنون به پرواز کردن اندیشیده ای؟آیا می دانی پرندگان برای چه پرواز می کنند؟پرواز یعنی رسیدن به اوج،پستی را زیر پا گذاشتن وعظمت را لمس کردن،پرواز به آفاق ورسیدن به آن گنبد آبی.آیا دوست داشتی یک بار در زندگی پرواز کردن را تجربه کنی؟سبک شدن وبه اوج رسیدن را؟ولی پرندگان همیشه پرواز را تجربه می کنند. پرندگانی که مانند عروس سفید بال در کرانه آسمانها با عشق سینه افق را شکافته وبه جلو می روند وروی ابرهای سپید لانه می سازند.آنان در آسمان آبی در آغوش گرم خورشید پرواز را آموخته اند وبا سوز وباد خود را مقاوم ساخته اند.آیا تا به حال در زمستان سرد از پشت پنجره بخار گرفته به بیرون نگاه کرده ای؟دیده ای که پرندگان چگونه در سرمای زمستان دست رفاقت با برف داده اند وچگونه خود را به آغوش سرد زمستان سپرده اند؟پرندگان عاشق پروازند،چون عاشق به دنیا آمده اند. عاشق تمام زیبایی های طبیعت.آنان درتمام فصول، درزمستان سرد وتابستان گرم با عشق بال می گشایندوخود را به آسمان می سپارند .گاهی اوقات آنقدرمحو تماشای این موجودات زیبا می شوم که دیگر حس نمی کنم زمانی وجود دارد.خداوندا ای کاش می توانستم برای لحظاتی هر چند اندک بال بگشایم وبا این مرغان عاشق همسفر شوم ،اما افسوس...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:34  توسط سبزرو
|
صبح با تمام غرورش مرا می خواند،بلند می شوم.آفتاب از پشت شیشه پنجره لبخند می زند.باغچه پراز قناری است وکنار گلها،دخترکی با چشمانی شاد به من لبخند می زند،نگاهش چه آشناست.دخترک به من نگاه می کند.او را می شناسم،همان که در لحظات کودکی با من بازی می کرد.روی چمنها می غلتید وبا من گریه می کرد.او کودکی من بود.لحظه ای بعد،دختر چادر سفیدش رابه سر می کند وعروسکش را در آغوش می گیرد،می خواهد برود،می گویم:صبر کن،نرو!می خواهم با من باشی! اما می رود، رد پای کوچکش هنوز روی دفتر خاطرات هر روز زندگی ام باقی است...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 11:31  توسط سبزرو
|
گاهی وقت ها آنقدر تنها می شوی که ابرها برای دلتنگی ات فریاد می زنند وگریه می کنند،آن وقت ها آنقدر خسته می شوی که جاده ها به مدد پاهای زخمی ات می آیند وآنقدر کوتاه می شوند به اندازه یک کوچه بن بست که انتهای آن را می توان دید.دید که هنوز هم کسی در خانه کاهگلی که از در ودیوارش انتظار می روید،هر شب با شب بوها برایت فال حافظ می زند. گاهی وقت ها آنقدر تنها می شوی که می توان تو را از تو دزدید وبا خود برد.گاهی آنقدر تنها می شوی،گاهی آنقدر خسته...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:37  توسط سبزرو
|
دلم مي خواست مي توانستم زيباترين شعرعالم رابرايت بسرايم،دلم مي خواست زيبا ترين وخوشبوترين ياس سفيد راتقديم تومي كردم،دلم مي خواست فقط براي يك لحظه به من نگاه مي كردي تابرق نگاه سرشارازعطوفت وزيبايي ات وجودم راسحرمي كردوازبندعالم مادي براي لحظه اي رهامي ساخت.دلم مي خواست لياقت آن راداشتم كه شبي درعالم خواب همصحبت من شوي ورازهاي دلم رابرايت مي گفتم وبه تووخدايت ايماني دوباره مي آوردم ونيروي تازه مي يافتم. اي تكسوارمركب عشق، اي خشبوترين ياس هستي، اي زيباترين واژه عالم، اي سفركرده عاشقان عالم عشق وعبوديت!بيا،بيا وبا آمدنت بذرزيباي صداقت رادرقلبهاي زنگارگرفته انسان هاي اين كره خاكي بكارواشكهاي يخ بسته درچشمهاي منتظرانت راجاري سازومفهوم انتظاررا تكميل كن. بياوبا آمدنت سرچشمه زلال وناب هستي رابه آدميان بشناسان ومن رالايق كمك به خود بدان وياري كن تا پيش از مرگ زيباترين جمعه عالم را با چشم دل ناظرباشم،روزي كه مسيح به تواقتدا مي كند وتيغ زيباي ذوالفقار علي(ع) دردستان توبرنده تراز تيغ آفتاب مي درخشد. مهدي جان،سالهاست كه بي تو،بهار پشت پنجره گم شده است. بي تو حتي مهتاب هم كه زيباترين جلوه را براي تماشاي انتظار توداشت،ديري است كه در پس ابرهاي نا اميدي پنهان شده است.
+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 21:6  توسط سبزرو
|
|
|